یکی از فرایندهای فرهنگی در دهه های اخیر در ایران سیاست دولت ها مبنی از دولتی کردن سنت ها و آیین های فرهنگی است. این امر از طریق سیاست فرهنگی صورت می گیرد و رسانه ها و نهادهای آموزشی و هنری و فرهنگی ابزارهای اجرای این سیاست هستند. اما تلاش برای دولتی کردن فرهنگ با ناکامی ها و پیامدهای تلخی همراه بوده است. در این یادداشت می خواهم برخی از اشکلات دولتی کردن فرهنگ را با تکیه بر تجربه های ایران و اروپای شرقی سابق توضیح دهم.
ما می توانیم بین سه فرهنگ را در ایران معاصر یا کنونی از یکدیگر تمییز دهیم.
این سه فرهنگ با یکدیگر در چالش هستند و هر کدام نیروهای اجتماعی حامی خود را دارند. فرهنگ رسوب یافته به شدت تحت تاثیر فرهنگ در حال ظهور است و دائم تغییر شکل می دهد تا بتواند به نوعی دوام یابد و سطحی از بقا هستی خود را ضمانت نماید. این فرهنگ و فرهنگ در حال ظهور در چالش با فرهنگ سیاسی هستند و اختلافات آنها با فرهنگ رسمی، آنها را در موقعیت های معینی علی رغم اختلافات شان کنار هم قرار می دهد. اما فرهنگ رسمی، با اتکا به امکانات و قدرتی که دارد تلاش می کند از راه آموزش و پرورش، رسانه های دولتی، مراکز فرهنگی، آموزش عالی و نهادهای مذهبی هژمونی خود را تثبیت و استمرار بخشد.
دنی کوش در زمینه برنامه ریزی فرهنگ می نویسد:
«کافي نيست فرهنگ را از اين علوم اقتباس کنيم تا قرائتي از واقعيت را، که غالبا کوششي در جهت تحميلي نمادين را در خود پنهان ميدارد، به ديگران بقبولانيم. فرهنگ، خواه در قلمرو سياست باشد يا مذهب و خواه در يک بنگاه يا در مورد مهاجران، خود را آمرانه تحميل نميکند. فرهنگ همچون ابزاري پيش پا افتاده و عادي قابل دستکاري نيست. چه، با فرايندي بينهايت پيچيده و غالبا ناخودآگاه در ارتباط است.»[1]