متن حاضر سخنرانی نگارنده با عنوان «نگاهی به منطق سياسي و اجتماعي علوم اجتماعی با تاكيد بر انسان شناسی در ایران» می باشد که در 12 دی ماه 1386 در محل انجمن جامعه شناسی ایران، ایراد گردید. مقدمهموضوع سخن من انسان شناسي و نسبت آن با جامعه ي ايران است. برای بررسی این موضوع ابتدا بصورت مقدماتی به بیان و طرح مسئله می پردازم و پرسش چگونگی نسبت بین جامعه ایران علوم اجتماعی را نقطه آغاز بحث مطرح می سازم. سپس به بررسی انسان شناسی در ایران و نسبت آن با جامعه ایرانی در دوره معاصر می پردازم. یکی از پرسش ها یا چالش های علوم اجتماعی در ایران اين است كه آيا اين علوم با جامعه ي ايران نسبتي دارند يا خير؟ پاسخي كه معمولاً رسانه ها، دولتمردان و افكار عمومي به اين سوال مي دهند اغلب اين است كه رابطه اي وجود ندارد. پاسخ بسیاری از منتقدان و روشنفكران علوم اجتماعي نیز اين است كه اين علوم ارتباطي با جامعه ي ما ندارند و يا اگر دارند ارتباطشان از نوع سازنده نيست. این رویکرد در جامعه ایران از دهه 1340 رواج یافته و بسیار مسلط بوده است. روشنفکرانی مانند علی شریعتی، آل احمد و روشنفکران چپ نقش مهمی در شکل گیری و رواج این دیدگاه داشته اند. اما بندرت درباره صحت و سقم این رویکرد بحث و گفت و گو شده است. مقصود ما در اینجا واکاوی این رویکرد و تامل درباره درستی و چند و چون آن است. دیدگاه مذکور از سه رویکرد نظری شامل «نظريه ي وابستگي»، «نظریه امپریالیسم فرهنگی» و «نظریه بومی گرایی» سرچشمه گرفته است. بر اساس نظریه وابستگی، همانطور كه در كل حوزه هاي سياسي اجتماعي و اقتصادي گفته مي شود، «كشورهاي پیرامونی» یعنی جهان سومی ها نسبت به «کشورهای مركز» یعنی غرب و جوامع صنعتی، نقش طفيلي و خادم را داشته و دريافت كننده ي داده ها، خدمات و پيام های علمی از مركز هستند. اين پيام ها در حوزه ي فرهنگ، تهاجم فرهنگي نام دارد كه به آن سلطه ي فرهنگي يا «استيلاي فرهنگي» نیز مي گويند. در حوزه ي علم هم گفته مي شود كه ما مصرف كننده و دريافت كننده و منفعل هستيم. علوم انساني هم از ديدگاه نظريه ي وابستگي در واقع علومي است كه در امتداد فرآيند غربي شدن عالم تعريف مي شوند. نظریه دوم همین سخن را با اندکی تفاوت بیان می نماید. نخست ماركسيست ها و لنین مفهوم «امپرياليسم فرهنگي» مطرح كردند. مطابق این دیدگاه تفكري كه در عالم شكل گرفته به گونه اي است كه كشورهاي غير غربي ناخواسته يا ناخودآگاه تحت تاثیر دانش ها و نظریه های علوم انسانی و اجتماعی برگرفته از سرمایده داری غربی، مباني هويتي خودشان را از دست مي دهند. تحت تاثیر این نظریه ها، ابتدا با سيستم فرهنگي شان به تدريج فاصله مي گيرند و حوزه ي علوم انساني و اجتماعي ابزاري مي شود درخدمت تضعيف مباني هويتي آنها و سپس به سوی وابستگی اقتصادی و سیاسی به نظام سرمایه داری حرکت می کنند. نظریه بومی گرایی به دهه ي 50 بر می گردد. احسان نراقي در كتاب «آنچه خود داشت»و كتاب «وضعیت تحقیقات اجتماعی در ایران» به طور مفصل بومي شدن نگرش ها را درحوزه ي علوم اجتماعي مطرح مي كند. اين ديدگاه البته نه بر طبل امپرياليسم فرهنگي مي كوبد و نه بر نظريه ي وابستگي تكيه مي كند؛ بلكه بيشتر بر اين استوار است كه علوم اجتماعي و انساني در ايران مي توانند در مسير فرآيندهاي نوسازي جامعه ي ايران قرار بگيرند. در واقع يك نگاه تلفيقي و تركيبي دارد به اين معنا كه گفته مي شود علوم انساني و علوم اجتماعي از لحاظ روش مي تواند از پيشرفت ها و دستاوردهاي روشناختي علم جديد استفاده كند. تفاوت عمده اي كه ديدگاه بومي گرايانه از نوع احسان نراقي با نظريه ي وابستگي و نظريه ي امپرياليسم دارد اين است كه به انكار و ستيز با اين علوم نمي پردازد. مركز يا غرب را نقد نمي كند؛