زندگینامه مقالات کتاب ها درس ها و جزوات تالار گفتگو/انجمن یادداشتهای روزانه گالری عکس تماس با من صفحه نخست

جلسه دفاعیه دکتری من

سه شنبه ششم ژانویه با استاد راهنمایم قرار ملاقات داشتم. ساعت یازده و پنج دقیقه اتاقش بودم. اتاقش وسط کریدور دپارتمان انسان شناسی، طبقه پنجم ساختمان اصلی سواس در«میدان راسل» است. پروفسور ریچارد تاپر متخصص مردم شناسی ایران است. قد بلند، موهای بور، چهره آرام و خندان و سبیل های قابل توجهی دارد! پنجاه و چند ساله است اما هنوز پر انرژی و فعال است. امسال بازنشسته می شود. سی و هفت سال است تدریس می کند. رساله دکتری و اغلب کارهایش را در باره عشایر شاهسون دشت مغان انجام داده است. سال های اخیر در زمینه سینمای ایران کار می کند. یک کتاب در این زمینه منتشر کرده و یک دوره تدریس مردم شناسی رسانه ها در خاورمیانه در سوآس تاسیس کرده است که عمدتآ به سینمای ایران اختصاص دارد. آخر خاورمیانه جز سینمای ایران سینمای دیگر هم مگر دارد؟! مثلآ سینمای افغانستان یا عراق یا عربستان (که اصلآ ساختمان سینما هم در آن وجود ندارد چه رسد به صنعت فیلم و از این حرف ها) یا سینمای شیخ نشین ها!

اتاقش بودم. اتاقش وسط کریدور دپارتمان انسان شناسی، طبقه پنجم ساختمان اصلی سواس در«میدان راسل» است. پروفسور ریچارد تاپر متخصص مردم شناسی ایران است. قد بلند، موهای بور، چهره آرام و خندان و سبیل های قابل توجهی دارد! پنجاه و چند ساله است اما هنوز پر انرژی و فعال است. امسال بازنشسته می شود. سی و هفت سال است تدریس می کند. رساله دکتری و اغلب کارهایش را در باره عشایر شاهسون دشت مغان انجام داده است. سال های اخیر در زمینه سینمای ایران کار می کند. یک کتاب در این زمینه منتشر کرده و یک دوره تدریس مردم شناسی رسانه ها در خاورمیانه در سوآس تاسیس کرده است که عمدتآ به سینمای ایران اختصاص دارد. آخر خاورمیانه جز سینمای ایران سینمای دیگر هم مگر دارد؟! مثلآ سینمای افغانستان یا عراق یا عربستان (که اصلآ ساختمان سینما هم در آن وجود ندارد چه رسد به صنعت فیلم و از این حرف ها) یا سینمای شیخ نشین ها!

علاوه بر ایران در میان عشایر افعانستان و ترکیه هم کار میدانی کرده و به زبان های فارسی و ترکی و اردو هم تسلط دارد. زبان دانشگاهی دومش هم فرانسه است. علاوه بر سینما، در زمینه «اتنوگرافی خاورمیانه» و «فیلم اتنوگرافی» هم تدریس می کند. خانم دکتر زیبا میر حسینی هم همسرش است. دکتر میر حسینی انسان شناس توانا و در زمینه مطالعات انسان شناسی حقوقی زنان در اسلام و ایران صاحبنظر برجسته ای است. فیلم های «طلاق به سبک ایرانی» و «دختران فراری» او جوایز بین المللی زیاد برده اند. لابد فیلم هایش را دیده اید؟ اگر ندیده اید، نقد من بر فیلم «دختران فراری» در شماره سوم مجله انسان شناسی ایران را بخوانید.

بگذریم. تق تق در را زدم. صدایی بلند گفت: «کام این!» در را باز کردم و داخل شدم. کت و شلوار بعلاوه پالتو مشگی داشتم. مثل همیشه! اگر عصایی داشتم لابد می شدم آدم حسابی! پشت مونیتور نشسته بود. سلام و احوالپرسی کردیم. مثل همیشه. از چند دقیقه تاخیر عذر خواهی کردم. باز هم مثل همیشه! قرار مان یازده بود. خندید. یعنی به تاخیرهای من عادت کرده است! یک جلد صحافی شده رساله ام را روی میزش گذاشتم. تا بحال رساله ام را ندیده بود! منظورم چاپ و جلد شده اش است. تعجب نکنید. دنیای اینترنت روش ارتباط استاد و دانشجو را عوض کرده است. همیشه نوشته هایم را ایمیل می کردم. او هم نظراتش را با ایمیل برایم می فرستاد. خوب یادم هست. فقط چند ماه اول نوشته هایم روی کاغذ پرینت می کردم. بعد همه ارتباطات ما مجازی شد! این اواخر روش ویرایش و نقد و نظر روی متن «وُرد» را هم آموخت و به من هم یاد داد. بعد از آن نظراتش را داخل متن می نوشت. با این که در بریتانیا رسم نیست استادان نوشته های دانشجویان را ویرایش کنند، (بگو کجای عالم رسم است!) زحمت ویرایش و غلط گیری رساله ام را با دقت و وسواس انجام داد. واقعآ کاری کرد کارستان. اگر دانشجوی دانشگاه های بریتانیا باشید منظورم را متوجه می شوید. برخی از استادان گاهی دو سه ماه سر می دوانند تا گزارش دانشجوی بیچاره را بخوانند چه رسد به اینکه مسئولیت ویرایش آن را هم بپذیرند.

می دانم در این زمینه درد کشیده اید! در مملکت خودمان برخی استادان معظم اصلآ گزارش دانشجویان را نگاه نمی کنند چه رسد بخوانند. ویرایش پیشکش! دوره فوق لیسانس در یکی از تحقیقاتم در باره «زندگی و فعالیت های اقتصادی سیک های هندی مقیم تهران» (آنها که معبدی در خیابان صفی علیشاه دارند) در گزارش نوشتم سیک ها از ایران ادویه به هند صادر و از هند فرش دستباف به ایران وارد می کنند! و دو صفحه آن را شرح و بسط دادم! منتظر بودم استادم با خواندن این عبارات بپرسد این سیک های دیوانه چرا زیره به کرمان می برند و گیوه به سنجان! نه تنها اعتراضی نکرد، بلکه بالاترین نمره کلاس (18) را عطایم فرمود و مبلغی هم تعریف و تمجید که کارم شایسته نمره بیست است و این حرف ها!

بگذریم. دستش درد نکند. هردوی آنها را می گویم! محبت ورزیدند. این را صمیمانه می گویم. دوستان دانشجوی ایرانی سوآس (که خوانندگان این وبلاگ هم هستند) می گویند اقبالم بلند بوده است که سوپروایزری صمیمی و نسبت به کارم دلسوز پیدا کرده ام.

مقصود جلسه امروز بود. موضوع جلسه مان بحث در باره نحوه برگزاری جلسه دفاعیه من بود. صحبت را من آغاز کردم. مطابق معمول! گفتم «بار اول است دکتری می گیرم، از اینرو خواهش می کنم آداب و رسوم جلسه را با آب و تاب بیشتر شرح دهید!»

گفت: «مگر دیگران چند بار دکتری می گیرند که بار اول تان است؟»

گفتم: «خب، در مملکت ما بعضی ها شش هفت عدد دکتری دارند!»

باز لبخندی زد و گفت: «خب لابد آنها بدون دفاع از چیزی دکتری می گیرند! مقصودم دکتری افتخاری است.»

دیدم بحث جدی شد. گفتم: «شاید. اما می دانم دکتر یحیی آریان پور در زندگینامه اش فهرست بلندی از انواع دکتری بود.»

بعد هم رفتیم سراغ اصل مطلب. یعنی او رفت، والا من هرگز از حاشیه رفتن سیر نمی شوم! گفت: «با توجه تجاربی که دارم نکات زیر را در وایوا (جلسه دفاع) در نظر داشته باش.»

اجازه خواستم قلم و دوات را آماده کنم و دانه دانه آنها را بنویسم!

او گفت و من اینطور نوشتم.

· رسم است که «اگزمینرها» (ممتحن ها) ناهار مهمان دانشکده اند. اگر باشم خودم، اگر نه پروفسور جان پیل (مسئول تحصیلات تکمیلی دپارتمان) از آنها پذیرایی می کند.

پرسیدم پول پذیرایی را شما می دهید یا بعهده دانشکده است؟ حندید! متوجه شد می خواهم از جلسه یک سناریو اتنوگرافیک بنویسم! همین باعث شد با دقت جزییات را بیشتر شرح دهد. فکری کرد و گفت: «بودجه آن با دانشکده است. اما خب اغلب ممتحنین دوستان و همکاران ما هستند. ما هم نمی رویم از دانشکده پول پذیرایی از دوستان مان را مطالبه کنیم!»

· همان طور که می دانی خانم دکتر مارتین از «رویال هاوی» ممتحن داخلی است (یعنی از دانشگاه لندن) و پروفسور جان دیویس از دانشگاه آکسفورد ممتحن خارجی (خارج از دانشگاه لندن) است. همان طور که قبلآ در باره آنها صحبت کرده ایم پروفسور جان دیویس چهره دانشگاهی مهمی در رشته انسان شناسی در دانشگاه آکسفورد و مسئولیت مرکز تحقیقات انسان شناسی آن دانشگاه را عهده دار است. در لیبی، ایتالیا و بسیاری از کشورها کار میدانی کرده است و در زمینه تاریخ و نظریه های انسان شناسی صاحبنظر مطرحی است. چون رساله شما در باره تاریخ مردم شناسی است، او از این نظر بیشتر به کار شما نگاه می کنم. خانم دکتر را مارتین را که می شناسید. خانم مارتین هم متخصص تاریخ ایران در عصر حاضر است و با توجه به اینکه شما هم مباحث تاریخی کارتان زیاد است او از این حیث کار را بررسی می کند.

مطابق مقررات، رساله های دکتری را دو نفر استاد بررسی می کنند. یکی از داخل دانشگاه و دیگر استادی از دانشگاه دیگر.

· جلسه راس ساعت 2 شروع می شود و بین دو تا دو ساعت و نیم بطول می انجامد. بهتر است چند دقیقه زودتر در اتاق حاضر باشید (لابد لازم نباشد منتظر من بمانند!)

این تذکر مخصوص دانشجویان ایرانی وقت شناس مثل من است!

· جلسه در اتاق جان پیل یا من برگزار می شود.

· حضور من در جلسه الزامی نیست. مطابق مقرارات استادان راهنما باید تمام مدت جلسه سکوت کنند. مطلقآ حق مشارکت در بحث را ندارند. از اینرو بهتر است من اصلآ داخل جلسه نیایم. این برای شما هم از نظر روان شناسی جلسه بهتر است. اما در دانشکده می آیم و منتظر نتیجه جلسه می مانم.

· ممکن است ممتحنین جلسه را با تعریف و تمجید از کارت آغاز کنند و بگویند از کارت راضی اند. این به معنای آن نیست که کارت بدون اشکال و نقد است. آنها بسیار صریح و تند از شما سوال می پرسند و نقد می کنند. همچنین ممکن است هیچ تعریف و تمجیدی نکنند. این هم به معنای آن نیست که از کار شما ناخشنود هستند، بلکه صرفآ نخواسته اند در ابتدای جلسه گفتگو را با این شیوه آغاز کنند.

· در ابتدای جلسه از شما می خواهند که خلاصه ای از تحقیق تان را ارائه کنید. بهتر است خلاصه ای کوتاه و دقیق ارائه کنی. لازم است از قبل برای این منظور بحثت را آماده کنی. مراقب باش بیش از حد روی نکات توقف نکنی. هر جا که لازم به بحث و شرح بیشتر باشد ممتحنین می پرسند.

· هنگام معرفی کار حتمآ محدودیت ها و کاستی های تحقیقت را شرح بده. این کار نشان می دهد که از قلمرو و محدوده کارت آگاهی داری و بسیاری از نکاتی که احتمالآ آنها مورد نظر دارند شما پیشاپیش می دانی. در نتیجه آنها شما را وارد چالش در زمینه های نمی کنند.

· ممتحنین قبلآ در باره رساله با هم گفتگو کرده اند و هر کدام نظرشان بصورت مکتوب نوشته و بهم داده اند. بنابر این آنها هم رساله را خوانده اند هم از نظرات یکدیگر بطور دقیق مطلع اند.

· ممتحن خارجی آغاز کننده گفتگوست و معمولآ پرسش ها و نقد های تند و تیز را او بیشتر مطرح می کند. اگرچه ممتحن داخلی هم از ذکر آنچه بخواهد دریغ نمی کند.

· در مقابل انتقادات ممتحنین صرفآ دلایلت را کوتاه و شمرده شرح بده و درصدد نباش حتمآ آنها با تو هم نظر شوند. ممکن است در زمینه ای شما با هم اختلاف نظر داشته باشید. جلسه جای متقاعد کردن یکدیگر نیست.

· یادداشت برداری از نکاتی را که ممتحنین می گویند فراموش نکن. این امر نشان می دهد که بحث آنها را جدی گرفته ای؛ و ضمنآ برای تکمیل و ادامه تحقیقت در آینده این نکات مفید و مهم هستند. سریع و حرفه ای یادداشت برداری کن که ممتحنین ناگزیر نشوند مکث کنند.

· ممتحنین ممکن است پیشنهادات کلیدی و مهمی برای ادامه تحقیقت، و انتشار آن ارائه کنند. همچنین ممکن است آنها اعلام کنند آماده اند «توصیه نامه» برای انتشاراتی ها بنویسند و هر کمکی برای نشر رساله می توانند ارائه کنند. شما هنگام انتشار رساله می توانی به ناشر بگویی که ممتحنین رساله ات چه کسانی بوده اند و آنها حاضرند کارت را تایید کنند.

· ممتحنین در پایان جلسه یکی از چند نظر زیر را به کمیته دانشگاه ارائه می کنند. اول، ممکن است بدون پیشنهاد هر گونه اصلاحی کار شما را بپذیرند. این معمولآ بندرت اتفاق می افتد. دوم، ممکن است پیشنهاد بدهند که شما «اصلاحات جزئی» انجام دهید. اغلب اینگونه است. سوم، ممکن است پیشنهاد «اصلاحات کلی» بخواهند. بیست و چند درصد مواقع اینطور است. چهارم کار را «رد» کنند و «درجه ام فیل» بجای دکتری پیشنهاد کنند. همچنین احتمال بسیار نادری هم وجود دارد. اینکه کلآ رساله را رد کنند. مطمئن باش شامل حال شما نخواهد شد!

· ممتحنین هرگونه اصلاحی که پیشنهاد کنند باید به نحو دقیق روشن کنند چه چیزی مورد نظرشان است. نمی توانند اظهار نظرهای کلی مثل روش شناسی را اصلاح کند یا استدلال هایش باید محکم تر شود و از این نوع چیزها بگویند.

· ممتحنین پیشنهادات شان را بصورت مکتوب می نویسند و در فرم مخصوصی به کمیته ای به دفتر مرکزی دانشگاه لندن می دهند. کمیته اگر پیشنهادات و انتقادات ممتحنین را درست تشخیص داد، به شما ابلاغ می کنند که در یک فاصله زمانی معین آنها را انجام دهید.

· کمیته معمولآ آنچه ممتحنین بنویسند می پذیرند مگر آنکه اختلاف نظری باشد یا دانشجو اعتراضی داشته باشد. در آن صورت به اختلافات رسیدگی می کنند.

· تا دریافت مدرک سه یا چهار ماه بطول می انجامد اما در این فاصله نامه تایید جلسه دفاعیه و رساله شما را می دهند.

· گواهی مدرک دکتری شما در روز «جشن فارغ التحصیلی» در 26 جولای اعطا می شود. شما را برای شرکت در جشن دعوت می کنند. اگر نخواهید در جشن شرکت کنید مدرک تان را به شما تحویل می دهند.

· بعضی دانشکده ها رسم است بعد از جلسه دفاع، دانشجو استادان راهنما را برای شام مهمان می کند! ولی من شاید آن روز نباشم!

· بعضی دانشجویان با ممتحنین دوست می شوند چنانکه گاهی برای همیشه با هم همکاری می کنند. حتی گاهی با هم ازدواج می کنند! مثل خودم که ممتحن زیبا در دانشگاه کمبریج بودم. اولین بار آنجا زیبا را دیدم. چند سال بعد هم با هم ازدواج کردیم.

خدا را شکر که خانم دکتر مارتین متاهل است و من نسبت فرزندی او را دارم و گرنه اکرم عطای دکتری حقیر را به لقایش می بخشید!

چهاردهم ژانویه

پنج و سی دو دقیقه و سه ثانیه عصر دوازدهم ژانویه ایمیلم را باز کردم! مطابق معمول همه چیز در آن بود! از جمله ایمیل استادم. نوشته بود سری به وبلاگ «یادداشت های یک مردمنگار از غرب» زده و گزارشی که در باره جلسه مان داشته ایم را خوانده است! خوشحال شدم. بالاخره روزی در غرب رابطه استادان و دانشجویان باید بتدریج آنقدر صمیمانه شود که استادان یادداشت های روزانه دانشجویان را بخوانند. مثل ایران! اول نگران «سبیل های قابل توجه» اش شدم! منظورم اشاره ای بود که در پرتره ام از او آمده بود. اما بخیر گذشته بود و نوشته بود گزارش«جالب» و «amusing» است!

نوشته بود «جلسه دفاعیه در اتاق من (یعنی او) برگزار می شود» و اینکه «اتاق را برای روز واقعه آماده می کند تا مناسب گزارش اتنوگرافیک من باشد!» باور کرده است که من همه چیز را می نویسم و همان لخظه در بوق وبلاگ می کنم و بگوش خلق می رسانم! حالا قدرت وبلاگ را دست کم بگیرید! البته حق دارد. خودش انسان شناس کهنه کار انگلیسی است و خوب می داند که یا باید از انسان شناس ها پرهیز کرد یا درست کرد خانه ای در خورد پیل! کلاید کلاکهن انسان شناس کلاسیک آمریکایی در کتاب «انسان شناسی: آیینه برای انسان» می نویسد: «در رستوران بودم، کسی شغلم را پرسید. گفتم انسان شناس هستم. به محض شنیدن میزش را عوض کرد. کنجکاو شدم. پرسیدم چرا میزتان را عوض می کنید. گفت: من از شما می ترسم! انسان شناس باید چیز خطرناکی باشد!»

نوشته بود پروفسور جان پیل - مسئول تحصیلات تکمیلی دپارتمان - مسئولیت سازماندهی جلسه را عهده دار است و من هم باید چند دقیقه زودتر به اتاق پیل بروم تا «حرف های حکیمانه» ( words of wisdom) – عین عبارت استادم- او را در باره دفاع بشنوم!

روز واقعه رسید. صبح اکرم مثل همیشه کله سحر بلند شد! اول، صبحانه ی شاهانه ای فراهم کرد. گویی مرا به نبرد گلادیاتورها می فرستد! بعد لباس هایم را اتو کرد و روی رخت آویز انداخت؛ و بعد هم عطر و گلاب را دم دست گذاشت! و سفارش کرد یادم نروم خوشبو از خانه بروم! و یک دنیا توصیه و اندرز که مواظب موهایم باشم، مواظب دگمه هایم باشم و ..! گویی خواستگاری می روم! روی صدایم تاکید داشت. آخر ما شرقی ها «چند باند» متولد می شویم! می گویم شرقی ها چون عرب ها، هندی ها و پاکستانی ها هم مثل ما بلندگو قورت داده اند! مبلغی هم غُر و لند کرد که چرا اجازه نمی دهند لااقل همسر دانشجو در جلسه دفاعیه شرکت کند. تلاش کردیم نشد. زنگ زدم خانم دکتر میرحسینی. گفت «جلسه دفاعیه جلسه بحث فنی و ارزیابی است. در کمبریج استاد راهنما را هم اجازه نمی دهند شرکت کند.» خب، جای شکرش باقی است که دانشجو حق شرکت دارد!

بعد هم اضافه کرد که :«البته برخی کشورها مثل فرانسه دفاعیه جلسه عمومی و شرکت برای عموم آزاد است.» شستم خبردار شد! زهی به سعادت خودمان که از بیخ فرانسوی هستیم! در ایران گاهی دفاعیه مثل مجلس ختم است. در و دیوار ها اطلاعیه می زنند که آهای مردم فلان کس در حال فارغ شدن است! و در فلان سالن مجلسی برگزار می شود و ....!» بامزه تر اینکه گاهی مجلس چنان گُل می کند که استاد راهنما تحت تاثیر جو جلسه خودش به نقد رساله می پردازد!

اکرم سر کار رفت. فرهنگ هم به مدرسه. من ماندم و یک رساله! تا ظهر مروری به آن کردم. بخصوص فصول اول و دوم و سوم که سال ها پیش آنها را نوشته بودم! در باره تاریخ انسان شناسی در ایران است. حر ف حساب من – اگر حرف حسابی در آن باشد – اینست که ما در ایران در مطالعات فرهنگی (انسانشناسی، فولکلور، مطالعات عشایری، باستان شناسی و ..) دست اندرکار تولید ایدئولوژی بوده ایم، نه دانش. جنس پرسش های ما در صد سال گذشته «پرسش های سیاسی» بوده است نه «پرسش های معرفتی». از اینرو گفتمان های انسان شناسی در ایران همان گفتمان های سیاسی هستند. منظورم ناسیونالیسم، مدرنیسم و ضد مدرنیسم، و اسلام گرایی. مبنای این گفتمان ها هم دعوا بر سر لحاف ملا نیست! دعوا بر سر دست یافتن به تعریفی از «هویت ایرانی اصیل» است. منتهی هر گروه برداشت خاص خود از «اصالت» و «فرهنگ» را دارد. هر کس – منظورم نخبگان و روشنفکران و محققان دانشگاهی است- متناسب «منافع» طبقاتی، گروهی و حزبی خود چیزی را «اصیل و ایرانی» یا «خودی» و بقیه را «غیر خودی» و گاهی هم بی خودی یا نخودی می داند! یکی غرب را عیر خودی، و دیگری عرب و اسلام را و آن دیگری هر دو غیر خودی می داند! لب مطلب اینکه همه چیز حول selfو other می چرخد. (پس عجیب نیست که وقتی نخبگان بر خر قدرت سوار می شوند، اولین اقدام مهم آنها تقسیم بندی شهروندان به خودی و بیخودی است!) بعد همه بسراغ ارائه «بازنمایی» از فرهنگ می روند. و از اینجا به بعد داستان «سه فرهنگ» شروع می شود. یکی فرهنگ ایران باستان، دیگر فرهنگ مدرن غربی، و سومی فرهنگ شیعی. خب، برای نشان این چند کلمه، حرف حساب یا ناحساب، چقدر نوشته باشم کفایت می کند؟ بله صد و دو هزار کلمه! یعنی دو هزار کلمه بیش از آنچه قانونآ اجازه دارم. مطابق مقررات دانشگاه لندن، حداقل حجم رساله دکتر هفتاد و حداکثر صد هزار کلمه است. البته بدون محاسبه پانوشت ها، یادداشت ها و منابع. با احتساب این بخش ها رساله من، صد و بیست هزار واژه بود. البته اینها ارزش کیلویی رساله است! اگر فکر بکری در رساله نباشد، حکایت همان است که می دانید. آن خشت بود که پُر توان زد!

مار گزیده از همه چیز می ترسد! بخصوص از قطار! قطارهای لندن قابل اعتماد نیستند. گاهی ممکن است سی ثانیه و پنج دقیقه و یک ساعت تاخیر کنند! این بود که ساعت دوازده عازم سوآس شدم. یک آنجا بودم. دائم خیالم بود که لابد بوی عطر و گلابم همه جا را پر کرده است! می گویم لابد، چون دکترها می گویند «پیاز بویایی» ندارم! منظورشان اینست که هیچ بویی را حس نمی کنم! راست می گویند! ناراضی هم نیستم. اگر پیاز بینایی یا بدتر از آن، پیاز شنوایی و گویایی نداشتم، امروز چطور از خودم دفاع می کردم؟! اصلآ بو برای چه می خواهم. در کشورهایی از نوع ما، انسان هر چه بی بو و خاصیت باشد، و هر چه بوها، بخصوص بوی قرمه سبزی را تشخیص ندهد محترم تر و عاقبتش بخیرتر است!

یک راست به طبقه پنجم و کریدور دپارتمان انسان شناسی رفتم. از آسانسور که بیرون آمدم، حال و هوای کریدور ساکت و آرام بود. احساس کردم آرامش قبل از طوفان است! لااقل برای من اینطور بود. اولین بار که پایم را به این راهرو گذاشتم احساس غریبی داشتم. احساس یک غریبه در سرزمین عجایب! و حالا احساس عجیبی داشتم، احساس یک آشنا در خانه و آشیانه اش. یکی یکی درها را پشت سر گذاشتم. بی آنکه تابلوها را نگاه کنم یک راست به «کتابخانه دپارتمان» که رو بروی اتاق تاپر است رفتم. کتابخانه مثل همیشه خلوت و آرام بود. اتاق کوچک سه در چهاری است انباشته از فیلم های مردمنگاری، مقالات و اسناد دانشجویی، کتاب های قدیمی و منابعی که دانشجویان گردآورده اند. مدیریت آن هم به عهده دانشجویان دپارتمان است. مهمترین کارکردش اعطای حس و حال دانشجویی به فضای دپارتمان است. نشانی از اینکه دپارتمان اسقلال و ارزش های دانشجویان را قبول دارد. اغلب یکی دو دختر چینی یا ژاپنی و گاهی هندی گوشه ای از آن می پلکند! دختر تایوانی که تازه شروع به تحصیل کرده است آنجا بود. مثل خودم حراف بود! انگلیسی اش به روانی و بلاغت زبان مادری اش نبود اما شیرین بود! وقتی گفتم منتظر شروع جلسه دفاع رساله ام هستم، از جا پرید و ذوق شد! حق داشت. او درست نقطه ای بود که من پنج سال پیش بودم، و من درست نقطه ای بودم که او آرزو داشت روزی به آن برسد! پی در پی و با هیجان سوال می کرد. موضوع رساله ات چیست؟ استاد راهنمایت کیست؟ با چه مشکلاتی روبرو شدی؟ چقدر نوشتن رساله بطول می انجامد؟ استاد راهنمایت چطور بود؟ بعد از دفاع کجا می روی؟ به کشورت باز می گردی یا اینجا می مانی؟

و تازه صحبت مان گل انداخته بود که ناگهان جان پیل مرا دید. به اتاقش رفتیم. پنجاه و سه چهار ساله و کمی چاق و خپل است و پیشانی بلندش کمی تا پشت سرش امتداد دارد! یعنی روزگار امتدادش داده است! اول بار در کلاس روش شناسی با او آشنا شدم. داستان کلاس و دوره او را جایی دیگر شرح داده ام. جان پیل متخصص آفریقاست اما با مسائل خاورمیانه و ایران بیگانه نیست. فرق زیادی هم بین ما نیست. لااقل روزگار هر دو مای سیاه است! هر وقت من را می بیند، اشاره ای به حوادث ایران و ماجراهای آیت الله جنتی و ...می کند! اول از انتخابات مجلس شروع کرد و اینکه Council of Guardian دارد دستاورهای چند سال تلاش مردم ایران برای دموکراسی را از بین می برد. گفتم غصه نخور! مردم ایران از نو کلاه سرشان نخواهد رفت. محافظه کاران قدرت حذف مردم ایران را ندارند. حرف هایم را باور کرد و کمی خوشحال شد! اگرچه خودم کمی مردد ماندم! اشاره ای هم به آمریکایی ها کرد. اینکه «از زمان گروگانگیری دیپلمات های آمریکایی، سیاستمداران آمریکا خل و چل شده اند. هنوز دارند انتقام آن را از ایران می گیرند.»

گفتم: «والا چی بگم. به کمک صدام نیم میلیون مردم ما را کشتند و نیم میلیون هم لت و پار! حالا منظرند کی را بکشند؟!»

بعد هم گفت: «اصلآ نگران نباش. ناهار را با ممتحنین با هم خوردیم. شما امتحانت را با موفقیت کامل گذرانده ای. بشدت از رساله ات تعریف و تمجید می کردند. سعی کن آرام و با اعتماد بنفس کامل باشی. کوتاه و شمرده به پرسش های آنها پاسخ بده. هدف امتحان، شکنجه کردن دانشجو نیست، بلکه شناخت بهتر او و رساله است.» گفت شکنجه یاد دفاع رساله فوق لیسانسم افتادم. استاد خدا بیامرزم آنقدر تا برگزاری جلسه مرا شکنجه کرد که روزی جلو دانشکده جلویش را گرفتم. خواستم با مشت و لگد، پیرمرد را متوجه رفتارش کنم. بخیر گذشت. محمود آنجا بود و نگذاشت. خب جوانی است و نادانی! آنها که استادند باید حساب کار دست شان باشد که ظلم را بقاعده کنند! روزی حکایتش را خواهم نوشت تا خلق بدانند در دانشگاه ها ما گاهی چه حوادثی اسف باری می گذرد.

بگذریم. مبالغ زیادی هم از شخصیت و رساله و کارهایم تعریف کرد. تواضع و فروتنی اجازه نمی دهد آنها را دقیقآ بنویسم! اگرچه از نظر علمی درست نیست. من آموخته ام که مردمنگار بعد از انحام هر کاری باید تمام آنچه را می بیند و می شنود بنویسد! در پایان هم اشاره ای به کاغذهایی که روی میزش بود کرد و گفت: «اینها فرم مخصوص جلسه دفاعیه است. ممتحنین بعد از جلسه نظرات شان را در آن می نویسند و من آنها را به دفتر مرکزی دانشگاه کمیته فارغ التحصیلان می دهم.»

جلسه دفاع

نگاهی به ساعتش کرد. ساعت دو و سی دقیقه بود. فورآ در را بست و گفت برویم. و بعد وارد اتاق آقای تاپر شدیم. جان پیل اول وارد شد. دستش را به طرف پروفسور جان دیویس دراز کرد و گفت: اینهم آقای فاضلی! در را بست و رفت. پیل را می گویم. لحظه ای احساس کردم بره را به دهان گرگ سپرده است! اتاق آقای تاپر مثل همیشه فضای مستطیل شکل حاوی انبوهی از کتاب ها، فیلم ها، اسناد و تصاویر مردمنگاری دور تا دور دیوارهای آن. هر کدام یادآور خاطره ای از تحقیقات و فعالیت های دانشگاهی تاپر، که عمدتآ حول و حوش ایران و خاورمیانه می چرخد. چنان ذهنم متوجه جلسه بود که دقیقآ متوجه تغییراتی که در آرایش اتاق نشدم جز اینکه میزی مستطیلی در وسط اتاق گذاشته بود. ممتحنین دو طرف آن نشسته بودند و صندلی هم در ابتدا میز برای متهم کار گذاشته بودند!

لبخند مهربان و صمیمی خانم دکتر مارتین باعث آرامش من شد. به نظرم لباس های سرخ رنگی بتن داشت، اما مطمئن نیستم. اما وقار استادی دانشگاه بر چهره و فرم لباس هایش نقش بسته بود. بعد هم نگاهی به پروفسور جان دیویس انداختم. تا نشستن من سر پا بود. کت و شلوار سرمی و کروات داشت. متولد 1938 است. جسمآ و روحآ مرد برجسته ای است! خصوصآ شکم مبارک شان که مستحق عوارض کمرشکن شهرداری است! از این حیث همان طور که استحضار دارید بنده نیز در شرف برجسته شدن هستم. دوستان اغلب به برجستگی هایم اشاره می کنند! اما برجستگی های فکری جان بمراتب بیش از برجستگی های دیگر اوست! جان Warden یا رییس «دانشکده All Souls» آکسفورد است. برای آنکه اهمیت و تاریخ این دانشکده را بدانید حتمآ به وب سایت آن سر بزنید. یکی از تاریخی ترین، برجسته ترین و فعال ترین مراکز علمی و آموزشی جهان است. بخصوص در رشته انسان شناسی. منابع آن لاین و رشته «انسان شناسی رایانه» آن بسیار قابل توجه است. جان، علاوه بر ریاست All Souls مدتی رییس «انجمن انسان شناسی اروپا» و «رییس انجمن سلطنتی انسان شناسی بریتانیا» بوده است. به یک معنا از ستون های انسان شناسی اروپا و بریتانیاست. مجموعه ای از چند ده کتاب و مقاله هم در کارنامه اش ثبت شده که در وب سایت All Souls می توان دید.

با تمام این حرف ها، انگلیسی اش خوب نیست! چنان با لهجه بریتانیایی آکسفوردی حرف می زد، که چند بار مجبور شدم بگویم «می بخشید نمی دانم دقیقآ متوجه سوال شما شدم یا نه!» باید یک دوره «کلاس های زبان سینا» یا جایی مثل آن برود!

در جلسه دفاع رسم است که External Examiner بحث را شروع کند، زیرا او ممتحن اصلی محسوب می شود. اما خانم دکتر مارتین اجازه گرفت و بدون هیچ مقدمه ای جلسه را آغاز کرد. آنها دو طرف میز نشسته بودند و من در راس آن دم در! دکتر مارتین پرسید: «contribution شما در این تحقیق چیست؟» یعنی این رساله چه فایده ای دارد و به حل چه چیزی کمک می کند؟ می دانستم این پرسش را حتمآ می پرسند، زیرا تمام کسانی دفاع کرده اند، سفارش کرده بودند که باید در این توضیح کافی بدهم. اینطور جواب دادم:

«اول از اینکه وقت ارزشمندتان را به خواندن رساله من اختصاص داده اید و همچنین در این جلسه شرکت کرده اید صمیمانه تشکر می کنم.» ایرانی نمی تواند ایرانی نباشد. ادب شرقی حکم می کند این طور شروع کنم. و بعد

«همان طور که می دانید این پرسش مهم را من در فصل مقدمه و در فصل نتیجه گیری رساله به نحو دقیق و مبسوط شرح داده ام. به نحو موجز خلاصه آن مباحث را در اینجا ذکر می کنم. این پژوهش از ابعاد مختلف زیر حائز اهمیت است:

اولین بررسی جامع و مبسوط در باره تاریخ انسان شناسی در ایران است. اگرچه در این زمینه چند مقاله وجود دارد اما این مقالات بررسی های کوتاه و کلی هستند.
انسان شناسی انسان شناسی از دهه نود تا به امروز یکی از گفتمان های غالب در انسان شناسی بوده است. اما این گفتمان عمدتآ تنها مطالعات انسان شناسی اروپا و آمریکا را در بر گرفته است. بررسی حاضر نخستین یا حداقل ز جمله نخستین بررسی های انسانشناسی انسانشناسی در جوامع غیر غربی است.
هدف غایی «گفتمان انسانشناسی انسانشناسی» شناخت و کشف «زمینه اجتماعی» و ابعاد ایدئولوژیک انسانشناسی است. این موضوع برای جامعه ایران که با چالش های شدید گفتمانی در عرصه فرهنگ، هویت و در نهایت قدرت مواجه است، دارای اهمیت نظری و عملی است.
توسعه رشته انسانشناسی وابسته به شناخت دقیق تاریخ آن است. همانطور که در غرب توسعه علمی از راه انباشت دانش و بازبینی دائم تحولات آن صورت گرفته است. این رساله آیینه ای است که در آن تحولات فرهنگ و علم مطالعه فرهنگ یعنی انسانشناسی در ایران را در آن می توان دید.
این مطالعه بررسی تطبیقی از تاثیر انسانشناسی غرب بر انسانشناسی در ایران است. از این نظر تلاش کرده ام تفاوت های میان انسانشناسی غربی و ایرانی را شرح دهم.
در اینجا جان دیویس سخنم را قطع کرد. یعنی همین مقدار برای هفت جد ما کفایت می کند! جان بسراغ مباحث روش شناسی رفت. چیزی که انتظار آن را هم داشتم. پرسید: «چرا از تحلیل گفتمان استفاده کرده ام؟» و نقدی داشت بر آراء پست مدرنیست ها و «مابعد ساخت گرایانی» مانند فوکو (نظریه پردازی که آرایش در باب قدرت/دانش یکی از ارکان رساله من است). لب کلامش این بود که پست مدرنیست ها از ریشه و بنیان قائل به حقیقت نیستند. آنها قائل به نوعی «نسبیت گرایی» معرفتی و روش شناختی و فرهنگی اند و به نوعی مبلغ هرج مرج طلبی در عرصه شناخت هستند. گفتمان discourse و تحلیل گفتمان هم از مفاهیم کلیدی این پست مدرن هاست. در اینصورت

شما که درصدد شناخت علمی هستید، چطور دچار تناقض نمی شوید؟

پاسخ کوتاه من که ظاهرآ او را قانع کرد این بود: «من گفتمان را به منزله نوعی جریان فکری و ایدئولوژی سیاسی بکار برده ام. به همین دلیل ناسیونالیسم، اسلام گرایی و بومی گرایی را گفتمان نامیده ام. در این مطالعه گفتمان در معنایی که ناقض درک حقیقت باشد مورد نظر نیست. اگرچه به فرمول رابطه دانش/قدرت وفادار هستم زیرا این فرمول حداقل در جامعه ایران به نحو بارزی آشکار است. اما داعیه جهانی پیوند دانش/قدرت را ندارم و نکرده ام.»

نوبت به خانم دکتر مارتین رسید. پرسید: «مفهوم ناسیونالیسم از دیدگاه نظریه پردازان مختلف را بررسی و ذکر کرده اید اما تعریف مورد نظر خودتان را ارائه نداده اید. به نظر می رسد در بخش های مختلف تعاریف مختلفی از آن داشته اید؟»

پاسخ من این بود که ناسیونالیسم به منزله یک گفتمان در انسان شناسی ایران محصول کاربرد آن به مثابه ایدئولوژی سیاسی است. ناسیونالیسم ایرانی توسط گروه های مختلف مذهبی و سکولار معانی متفاوتی داشته است اما در هر حال حول محور مفهمومی از هویت و فرهنگ ایرانی سامان می یابد. برخی بر زبان فارسی، برخی بر ایران باستان، برخی تشیع، برخی ملغمه از اینها، برخی نیز بر قومیت و نژاد ملی تاکید داشته اند.

پاسخم خانم دکتر مارتین را قانع نکرد و قرار شد در جایی تعریف مشخصی از ناسیونالیسم ارائه کنم، تعریفی که با کاربردهای مختلف من سازگار باشد. در اصل این تنها نکته انتقادی بود که قرار شد انجام دهم. بهر حال، گفتم من انتقاد فوق را قبول ندارم اما به احترام خانم دکتر مارتین این کار را می کنم. یعنی مجبورم این کار را بکنم!

از جمله انتقادات خانم دکتر مارتین این بود که در بررسی انسان شناسی در زمان محمد رضا شاه نگرش منفی داشته ام، در حالیکه در این دوره فعالیت های پژوهشی رونق داشته است. ضمن تایید درستی این سخن که در این دوره فعالیت های علمی رونق می گیرد، گفتم سعی کرده ام تا حد امکان بی طرف باشم. از اینرو فربه ترین فصل رساله ام بررسی این دوره است. می بایست اینرا هم می افزودم که بهر حال امکان اینکه تحت تاثیر گرایش های سیاسی ام قرار گرفته باشم هست زیرا من شدیدآ نگرش انتقادی به دوره پهلوی دارم و نمی توانم این را انکار کنم.

بحث های دیگر جلسه جنبه انتقادی نداشت و معطوف به شرح بیشتر در باره برخی قسمت های مبهم بود. یا من اینطور برداشت کردم. بعد از یک ساعت و اندی از من خواستند که لحظه ای اتاق را ترک کنم تا هیات نظر خودش را اعلام کند. فورآ اتاق را ترک کردم و روانه کریدور شدم. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که خانم مارتین مرا دعوت کرد. وقتی وارد اتاق شدم خانم دکتر مارتین با لبخند همیشگی اش، و گفت: آقای دکتر فاضلی تبریک عرض می کنم.» و بعد جان دیویس پیپش را آتش زد و پرسید: «خانواده تان اینجاست؟» گفتم بله. گفت: «زنگ بزن به آنها بگو شما کارتان را به نحو احسن انجام داده اید.»

و بدین سان م فارغ شدم!

وقتی به دوستم آقای دکتر سعیدی خبر دادم، گفت در ایران دیگر بجای «فارغ التحصیل» می گویند «دانش آموخته»! گفتم حق همین است. آنگاه می توان مدعی فارغ التحصیلی شد که قبلآ نطفه اندیشه و چیزی در ذهن دانشجو شکل گرفته و در دوران تحصیل بتدریج رشد و تکامل یافته باشد؛ آنگاه در روز و لحظه معینی –روز فارغ التحصیلی - که اندیشه به بلوغ و تولد می رسد، نوزاد مبارک دانشی نو متولد می شود. آنوقت فارغ شدن معنی دارد. در غیر اینصورت بهتر است بگوییم دانش آموخته!

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط نعمت‌الله فاضلی

نظرات و یادداشت ها

عرض تسلیت

با سلام خدمت استاد ارجمندم
با اندوه فراوان درگذشت مادر گرامیتان راتسلیت عرض می کنم و از حضرت حق برای شما صبر و بردباری را خواستارم.

تسلیت

با سلام خدمت استاد گرامی جناب دکتر فاضلی
با اندوه فراوان درگذشت مادر گرامیتان را به شما و خانواده محترم تسلیت عرض می کنم.