اولين ديدارم با استاد راهنمايم روز پرخاطره ايي بود. يكي از ماجراهايم اين بود كه استادم گفت: ”آقاي فاضلي در دانشگاه هاي غرب استاد و دانشجو رابطه برابري دارند و بين آنها سلسله مراتب اجتماعي استاد و دانشجو وجود ندارد. من و شما پروژه ای را با هم پيش مي بريم. من هم از شما مي آموزم. بنا براين، اولآ مرا به اسم كوچكم يعني ريچارد صدا كن و من هم ترا نعمت صدا مي زنم. ثانيآ....“
گفتم:”آقاي دكتر تمام حرف هاي شما را قبول دارم جز صدا كردن شما با اسم كوچكتان. خودم استاد دانشگاه بوده ام و مي دانم اگر دانشجويانم در كلاس مرا نعمت صدا مي كردند برايم توهين بزرگي بود.“
گفت:” نه جانم. اينجا اسم كوچك افراد توهين آميز نيست؛ و رسم دانشگاه همين است. شما هم وقتي در رم هستيد بايد مطابق رسوم رمي ها زندگي كنيد.“[1]
گفتم: ”پس اجازه بدهيد كه كم این كار را كنم. برايم انجام اين كار به يكباره ممكن نيست.“
--------------------------------------------------------------------------------
[1] When in Rome do as Romans do
سوآس و اولين ديدار
اولين ديدارم با استاد راهنمايم روز پرخاطره ايي بود. يكي از ماجراهايم اين بود كه استادم گفت: ”آقاي فاضلي در دانشگاه هاي غرب استاد و دانشجو رابطه برابري دارند و بين آنها سلسله مراتب اجتماعي استاد و دانشجو وجود ندارد. من و شما پروژه ای را با هم پيش مي بريم. من هم از شما مي آموزم. بنا براين، اولآ مرا به اسم كوچكم يعني ريچارد صدا كن و من هم ترا نعمت صدا مي زنم. ثانيآ....“
گفتم:”آقاي دكتر تمام حرف هاي شما را قبول دارم جز صدا كردن شما با اسم كوچكتان. خودم استاد دانشگاه بوده ام و مي دانم اگر دانشجويانم در كلاس مرا نعمت صدا مي كردند برايم توهين بزرگي بود.“
گفت:” نه جانم. اينجا اسم كوچك افراد توهين آميز نيست؛ و رسم دانشگاه همين است. شما هم وقتي در رم هستيد بايد مطابق رسوم رمي ها زندگي كنيد.“[1]
گفتم: ”پس اجازه بدهيد كه كم این كار را كنم. برايم انجام اين كار به يكباره ممكن نيست.“
بعد ها وقتي ديدم حتي خبرنگار بي بي سي در مصاحبه تلويزيوني با توني بلر، نخست وزير را ”توني“ خطاب مي كند دريافتم كه اسم كوچك در اين فرهنگ ديگر كوچك نيست. تاكيد غربي ها بر اسم كوچك داراي منطق فرهنگي ويژه ايي است. اسم كوچك معرف فرديت ماست و اسم خانوادگي تعلق ما به خانواده و اجتماع را مي رساند. در جامعه فردي شده كه فردگرايي به اوج خود رسيده است، افراد دوست دارند با آنچه معرف فرديت شان است شناخته شوند نه با آنچه اجداد و سنت ها و اجتماع شان را معرفي مي كند. علاوه براين در يك جامعه دموكرات كه فرايند دموكراسي به لايه هاي اجتماعي نفوذ كرده است، بتدريج كنيه ها و القاب كه جهت تعيين مرزهاي اجتماعي و تعلقات گروهي و طبقاتي وضع شده اند اهميت خود را از دست مي دهند. از اينرو در غرب امروز القاب دكتر و مهندس و فاميلي ها و كنيه ها به كلي رنگ باخته اند و بسيار مضحك است كه افراد را با القاب صدا كنيم. عكس اين ماجرا نيز درست است. يعني هر چه جامعه سنتي تر و غير دموكراتيك تر است تمايل به القاب و كنيه ها بيشتر است. در دوره قاجار تمام صاحب منصبان القاب دوله و سلطنه و غيره داشتند اما امروز با رشد فرهنگ دموكراتيك و كاهش فاصله ها و سلسله مراتب ها كسي ديگر عنوان خان و دوله و سلطنه ندارد.[2]
اجازه دهيد داستان نامگذاري خودم را برايتان نقل كنم كه بخوبي گرايش هاي فرهنگي را در نامگذاري در ايران 38 سال پيش را نشان مي دهد.
مادرم مي گويد در روز تولدم مرحوم پدرم آشيخ ماشاء الله اوحدي، عموزاده آيت الله العظمي اراكي، و آخوند ده را مي بيند و او مي گويد:“مش نصرت الله شنيدم خداوند به تو پسري عطا كرده است. مبارك است. اسم او را هم گذاشته ام نعمتالله، كه هم با اسم داداشش هبت الله، و پدرش نصرت الله و پدر بزرگش وسعت الله جور است، هم اسم زيبا و خدا پسندي است.” پدر هم مي گفت: ”ديدم حرف حساب مي زنه و اسم حسابي برات انتخاب كرده. اين بود كه گفتم آره آشيخ هرچي شما بگي درسته!“ بچه كه بودم مادرم هم هميشه از اسم گذاري آشيخ ماشاء الله تعريف مي كرد و مي گفت:
”مادرجون اسم قشنگي داري. اگر آشيخ اسم ترا از اين اسم هاي امروزي مثل افشين و داريوش گذاشته بود ميد وني چه بلايي به روزت مي آمد. مثلا اگر روزي ملا بشي و به مقامات بالا برسي، خوب مردم نمي تونن ترا مثلآ صدا كنند آيت الله العظمي افشين فاضلي! مي تونند؟ يا اگه يه آدم حسابي بشي و سري ميان بزرگا در كني ما نمي تونيم به مردم بگيم پسرمون شوشا! شده وزير امور خاجه، مي تونيم؟ “
من هم از اسمم رازي بودم تا اينكه ازدواج كردم و روز خواستگاري خانمم گفت: ”ببين آقاي فاضلي من دوست ندارم ترا به اسم كوچكت صدا كنم و مايلم براي هميشه بهت بگم آقاي فاضلي.“
گفتم: ”آخه عزيزم اينكه خيلي رسمي و مديركلي ميشه!“ گفت:”باشه آخه بهتر از نعمت است كه همه را ياد نعمت نفتي ميندازه!“ و از آن روز تا بحال كه 12 سال ميگذره من توي خانه جناب آقاي فاضلي! هستم. البته من خدا را شكر مي كنم كه اسم پدر بزرگم عينعلي نبود، والا اسم پدر خدابيامرزم سبزعلي و دادشم چراغعلي و لابد اسم من هم نفت علي يا قند علي بود. يعني از آن اسم هاي امروزي دختر كش ممنوع الازدواج!
سوآس آکادميک کالچر
از همان نخستين روزهاي ورودم به دانشگاه لندن و مدرسه سوآس در صدد دانستن اين نکته بودم که از حيث فرهنگی «دانشگاه غربی» واجد چه شرايطی است که توانسته «وسعه علمی و تکنولوژيک» در غرب را مهيا، تضمين و پيش ببرد،، اما «دانشگاه ايرانی» فاقد آن است؟ مشاهده تفاوت های فرهنگی ميان دانشگاه ايرانی و مدرسه سوآس هر روز بيشتر و بيشتر مرا به انديشيدن و تامل وامی می داشت. بتدريج به تفاوت های بارز و آشکاری از نظر ساختار، روش های آموزش، مديريت، تعريف، نوع روابط و ارزش ها و به طور کلی فرهنگ دانشگاهی ايران و مدرسه سوآس پی بردم. در چند عبارت کلی می توان اين تفاوت ها به صورت زير بيان کرد.
1) سوآس دانشگاهی غير دولتی است. بودجه و هزينه های آن عمدتآ از طريق شهريه دانشجويان، کمک های بلاعوض موسسات و افراد، ارائه خدمات آموزشی، تبليغات تجاری و ميزان ناچيزی کمک های دولتی تامين می شود. در نتيجه سوآس ناگزير است از يک سو برای جلب توجه دانشجويان و جذب «مشتريان» بيشتر، دائمآ خود را با تازه ترين نيازهای آموزشی و مباحث روز تطبيق دهد و خدمات آموزشی و دانشگاهی قابل قبول در تمام زمينه های ارائه کند. از سوی ديگر، از آنجا که دانشجويان مشتريان دانشگاه هستند، و بابت تمام خدمات دريافتی پول پرداخت می کنند، دانشگاه نيز تنها در چارچوب«قرارداد» مورد توافق و تفاهم با او می تواند اقتدار خود را اعمال کند. البته دانشجو نيز ناگزير بايد اصول کلی و عرف جهانی اجتماع علمی و دانشگاهی را پذيرفته و رعايت کند.
2) روش های آموزش و پژوهش و مديريت در سوآس عمدتآ تابع مجموع تحولات علمی، فرهنگی و اجتماعی است که در دانشگاه های غربی و گفتمان های درونی اجتماعات آکادميک رخ می دهد. از اينرو تحولات و شرايط آموزشی و پژوهشی و مديريتی سوآس مستقل از مقتضيات سياسی و ايدئولوژيک دولت ها و احزاب و جريان های سياسی روز است. هر چند اين امر به معنای بی توجهی، بی تفاوتی و عدم مشارکت دانشجويان و دانشگاهيان و سوآس در شرايط و حوادث سياسی و اجتماعی روز نيست. بلکه بدليل حضور دانشگاهيان کشورهای مختلف و ماهيت بين اللملی و چند فرهنگی مدرسه، و همچنين آزادی های سياسی و فکری، مدرسه سوآس يکی از محيط های پر شور سياسی بريتانياست که اغلب ايام سمينارها و نشست های دانشگاهی مختلف درباره مسائل سياسی در آن برگزار می شود.
3) سوآس موسسه آموزشی تخصصی است که در زمينه تاريخ، زبان ها، اديان، هنرها، اقتصاد، جامعه و فرهنگ کشورهای آفريقا و خاورميانه فعاليت می کند. از اينرو نه تنها دروس و کٌرس ها و محتوی آموزشی برنامه های تحقيقاتی، بلکه استادان و دانشجويان آن جنبه بين اللملی دارند و بخصوص از کشورهای آسيايي، آفريقايي، عرب، چين،، ژاپن، هند و ايران هستند. «بين اللملی بودن» مدرسه را به محل آمد و شد فرهنگ های مختلف تبديل نموده و سوآس نمونه ای اعلا از يک موسسه تحقيقاتی و آموزشی «چند فرهنگی» يا «مالتی کالچراال» تبديل ساخته است.
4 ) سوآس دانشگاه غربی است و طبعآ ارزش ها، باورها و فرهنگ معاصر غرب که از ليبراليسم، سکولاريسم، کاپيتاليسم و مدرنيته سرچشمه می گيرد بر آن حاکم است. بنيادين ترين ارزش های آن را می توان آزادی بيان و فکر، نفی هرگونه تبيعيض قومی، نژادی، مذهبی و جنسی، و احترام به تمام فرهنگ ها، احترام به فرد و حقوق فردی، استقلال دانشگاه از دولت و نهادهای قدرت و ارزش های مربوط به علم مدرن نام برد.
5) سوآس همانند تمام دانشگاه های ديگر بريتانيا موسسه آموزشی سکويولار است. از اينرو، اگرچه در زمينه مطالعات اسلامی، يهود، زرتشت، اديان آفريقايي و ديگر اديان فعاليت های علمی گسترده انجام می دهد، اما .در جهت تبليغ، حمايت يا مخالفت با هيچ دين و مذهب خاصی فعاليت نمی کند و بر مبنای احترام به تمام اديان و فرهنگ ها آزادی ها و امکانات خاص دانشجويان پيروان تمام اديان برای انجام اعمال مذهبی شان را فراهم می سازد.
ويژگی های مذکور را در تمام ابعاد مدرسه سوآس می توان مشاهده کرد. مسلمآ ارائه شرحی کامل، جامع و دقيق از فضای نمادين، هنجارها و گفتمان دانشگاهی سوآس در يک مقاله نمی گنجد و ناگزير از گزينش و تمرکز بر برخی جنبه های خاص هستيم. از اينرو در اين مقاله- با توجه به بيش از چهار سال زندگی، مشارکت و حضور در دانشگاه لندن و همچنين سال ها تحصيل و تدريس در دانشگاه های ايران- برخی وجوه نمادين مدرسه سوآس که ناظر به مشکلات فرهنگ دانشگاهی ايران است به روش اتنوگرافيک (مردمنگاری) ابعاد مختلف زندگی دانشگاهی «آکادميک لايف» در سوآس را توصيف می کنم.
روش کار نيز اتنوگرافی لوی اشتراوس است، که در عبارت مشهور او: لوک، ليسن، ريد (ببين، بشنو و بخوان) خلاصه شده است. برای آنکه بتوانم به نحو زنده و مردمنگارانه تصويری از دانشگاه و فضا و شرايط آن ارائه کنم، مشاهدات يک روز خود از دانشگاه (ديروز چهار شنبه بيست و نهم ژانويه برابر با نهم بهمن هزار و سيط و هشتاد و يک) را گزارش می کنم. انتخاب اين روز صرفآ تصادفی است و ممکن بود هر روز ديگری را بر می گزيدم. از ساعت ده صبح تا هشت و سی دقيقه شب آخرين لحظه روزکاری دانشگاه در مدرسه ماندم و تلاش کردم با توجه به چهار سال شناخت و تجربه از مدرسه مشاهدات يک روز را ثبت و گزارش کنم.
جغرافيای فرهنگی سوآس
از جمله عوامل موثر بر يادگيری و رشد و خلاقيت، محيط طبيعی و فضای شهری است که دانشگاهيان و دانشگاه ها را در بر می گيرد. از اينرو عمومآ دانشگاه ها را بصورت پارکی بزرگ مملو از درختان و گل های زيبا می آرايند و اغلب در محلی خوش آب و هوا، نزديک به خدمات شهری، و منطقه ای امن و آرام می سازند. شهر لندن به دليل تاريخ 2045 ساله، پايتخت چهارمين کشور صنعتی جهان بودن، و قرار داشتن در دل جزيره ای خوش آب و هوا و سر سبز، از ويژگی های تاريخی، سياسی و طبيعی مناسبی برای رشد فعاليت های علمی، هنری و فکری برخوردار است. برای ارائه تصويری ملموس و عينی از بافت شهری و محيط تاريخی و عناصر فرهنگی که سوآس را در برگرفته و بصورت مستقيم يا غير مستقيم بر فعاليت فکری دانشگاهيان تاثير می گذارد، من تلاش می کنم بخشی از مسير روزانه ام به دانشگاه را که پياده می روم توصيف کنم. اين فاصله مسير ايستگاه مترو چرين کراس، يکی از ايستگاه های بزرگ مترو در غرب و مرکز لندن، و مدرسه سوآس در ميدان راسل است. کليه اطلاعات مربوط به خيابان ها، بناها، مجسمه ها و مطالب ديگر بر اساس نوشته هايي است که بر روی آنها نوشته شده است.
قطار هشت و سی و چهار دقيقه در چرين کراس، مرکزی ترين ايستگاه مترو شهر توقف کرد. چرين کراس با معماری رنسانسی و ويکتوريايي و هتل تاريخی و خاطره «ويرجينياولف» در آن- همهيشه چيزی بيش از ايستگاه قطار برای لندنی ها بوده است. سمت چپ وارد ميدان ترافالگار، ميدان مرکزی و تاريخی ترين نقطه شهر می شوم. ميدانی مربع شکل که علاوه بر «برج ترافالگار» و «آب نمای» و چهار مجسمه شخصيت های تاريخی بزرگ وسط ميدان، ساختمان بزرگ ويکتوريايي «رويال اٌپرا هاوس» (اٌپرای سلطنتی) و يکی از بزرگترين وبا شکوه ترين موزه های جهان «نشنال گالری» در اطراف آن قرار دارد. در واقع ميدان ترافالگار نمايشگاه بزرگ هويت ملی و تاريخی امپراتوری بريتانيای کبير و نماد فتوحات جنگی امپراتوری محسوب می شود. اجازه دهيد در کنار برج ترافالگار و مجسمه نلسون لحظه ای توقف کنيم. در21 اكتبر 1805، جنگ دريايي ترافالگار ميان فرانسه به فرماندهی ناپلئون و اسپانيا از يك سوي و ناوگان کشتی انگلستان از سوي ديگر در اين دماغه روي داد و به پيروزي ناوگان انگلستان پايان يافت، ولي ضمن آن «نلسون» دريا سالار و فرمانده ناوگان انگلستان در كشتي خود « ويكتوري » هدف گلوله يك سرباز دريايي فرانسه قرار گرفت و كشته شد. در اين جنگ كه ناپلئون مايل به شركت در آن نبود 20 كشتي فرانسوي و اسپانيايي غرق و يا تصرف شدند. جمع كشتي هاي انگليسي در گير در اين جنگ 27 فروند گزارش شده است. ميدان ترافالگار يادبود آن پيروزی برای بريتانيايي هاست.
سمت راست از «گالری ملی پورتره» و مجسمه يادبود خانم «اديث پاول»، پرستار فداکار انگليسی در بلزيک، عبور می کنم. خانم پاول در جنگ جهانی اول در 1915 عده زيادی از سربازان انگليسی و فرانسوی را از دست آلمان ها نجات داد. در حالی او را پشت سر می گذارم که به سخن او می انديشم: «وطن دوستی کافی نيست. بايد از هيچ کس خشم و کينه در دل نداشته باشيم.»
به محض ورود به خيابان «تاتنهام کورت رٌد» با مجسمه بزرگ «هنری اروينگ» (1838-1905) بازيگر بزرگ تئاتر آشنا می شوم. پشت سر او «کتابخانه کتب مرجع وستمينيستر»، محل مطالعه «نيوتون» در سال های 1710 تا 1727قرار دارد. روح چالز ديکنز هم هميشه در اين حوالی است. وقايع رمان «اٌلد کی يوريستی شاپ» ديکنز در همين خيابان «اٌرنج استريت» که عمود به تاتنهام است رخ می دهد.
کمی جلو تر از «ميدان لٍستٍر»- قديمی ترين محله تفريحی لندن- عبور می کنم. اين باغ کوچک و زيبای وسط ميدان در 1631 ساخته شده است. اين مجسمه «ويليام هوگارت» (1697-1764) نقاش مشهور بريتانياست. اين يکی هم نقاش و اولين رييس آکادمی هنر بريتانيا سِر جوشوآ رينولدز (1723-1792) است. آن ديگری نيوتون و آن يکی هم که عصا و کلاه و اندام لاغر و کوتاه دارد نابغه بزرگ قرن بيست «چارلی اسپنسر چاپلين» کمدين محبوب خودمان است که «بسياری را شاد کرد.». او در 1889 در همين حوالی بدنيا آمد و در 17 سالگی برای سفری به آمريکا رفت و تا پايان عمر در 1977ماندگار شد.
در 1659 «تماشاخانه لستر» با نمايش «ژوليوس سزار» کار خود را در اين ميدان آغاز کرد. از آن روز تاکنون سينماها و تئاترهای بزرگ لندن در همين حوالی ساخته شدند. ساختمان شماره 20 در گوشه ميدان، همان بنای باشکوه گوتيک ايتاليايي، «گالری لستر» است. مونه، رنه، سزان و هنری مور در اوايل قرن بيست در همين محل نمايش های يک نفره مشهور خود را اجرا کردند. سينمای بزرگ «اٌدئون» هم که اکنون فيلم «ارباب حلقه» را نشان می دهد در 1930 ساخته شده است و از بزرگترين سينماهای اروپاست. «سينما امپاير»، از اولين سينماهای جهان، آن گوشه ی ميدان است. «کافه سلطنتی» جنب آن هم برای انگليسی ها ارزش تاريخی زيادی دارد زيرا محبوب ترين شخصيت آنها يعنی چرچيل، اولين سخنرانی خود را در 1890 اين محل ايراد کرد.. ضمنآ اولين فيلم سينمايي اکران عمومی بريتانيا هم در 1896 در همينجا نمايش داده شد.
تاتنهام را ادامه می دهم. دو طرف خيابان کتابفروشی ها صف کشيده اند. هر وقت از اينجا می گذرم فيلم ياد وطن و جلو دانشگاه می کند. بخصوص وقتی به اين «انتشاراتی بين اللمللی الهدی» که متعلق به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است، می رسم با ديدن صنايع دستی و کتاب های ادبيات فارسی و آثار عکاسی از معماری و هنر ايرانی پشت ويترين آن، حس نوستالژی و دلتنگی ام تشديد می شود. ويترين کتابفروشی ها يکی از مکان هايي است که می توان تصور اجمالی از جامعه و فرهنگ بدست آورد. الهدی کتابفروشی و انتشاراتی مخصوص خاورميانه و جهان اسلام است. اجازه دهيد عناوين کتاب های انگليسی پشت ويترين را ببينيم.
روشنفکران ايرانی در قرن بيستم
ناسيوناليسم و قوميت در خاورميانه
هويت مسلمانان در قرن بيست و يک: چالش ها و مدرنيته
چنگيزخان
قلب کشمير
يمن: جواهر اعراب
معماری عثمانی
افغانستان: سرزمينی که بود!
نقشه الی سنتی شرق
شکوه ايران
ادامه می دهم. اين «چهار راه کمبريج» هم به دليل «تئاتر بينوايان» ويکتور هوگو که 18 سال است در يک تئاتر قديمی در اينجا اجرا می شود، آوازه و جذابيت دارد. اين کتابفروشی «فويلز» هم احتمالآ بزرگترين کتابفروشی لندن است. چهار طبقه است و برای ديدن کامل آن لااقل يک روز کامل وقت لازم داريد. روبروی آن هم کتابفروشی بزرگ «بٌردر» است که در آن علاوه بر ميز و صندلی مطالعه، ساندويچی و پذيرايي هم مهياست (البته با پول شما!) اين کتابفروشی هر هفته يکی دو مولف آثار جديد را دعوت می کند و مردم با او گفتگو می کنند. اسم من هم در ميلينگ ليست آنها است و هر وقت سخنرانی دارند من هم مطلع می شوم. شما هم اگر مايليد می توانيد نام نويسی کنيد! اجازه دهيد عناوين يکی از ويترين های آن را ببينيم:
سوپر سکس
هات سکس
هات ريليشنشيپ
کانديشن آو لاو
از خيرش بگذريم. از ادب خارج اند!
برج مدرن 32 طبقه «سنتر پوينت» در تقاطع تاتنهام و خيابان آکسفورد در 1967 ساخته شد. سنتر پوينت آن روزها نماد ورود به دنيای تازه و شيوه ای مدرن زندگی در بريتانيا بود و برجی چنين بلند در لابلای بناهای ويکتوريايي و کلاسيک شهر کهن لندن چهره تازه ای به شهر بخشيده بود. از اين نقطه به بعد فروشگاه های کامپيوتر، تلفن، موبايل و وسايل الکترونيکی جای کتابفروشی ها و تئاتر و مجسمه های تاريخی را می گيرند. راه را ادامه می دهم. سمت راست پيچيده وارد ميدان دايره شکل «بِدفورد» می شوم. شيميدان بزرگ هنری کاونديش (1766-1810)، کاشف ترکيبات آب (اچ 2 اٌ)، تمام عمر عامی خود را در ساختمان شماره 11 اين ميدان سپری کرد. ضمنآ قرن هاست که دفتر «انجمن معماری» و «انجمن ناشران» انگليس از اين ميدان بجای ديگری تغيير مکان نکرده است.
خيابان برامبزبری، محله چالز ديکنز و منزل شماره 48 او که امروز محل نگه داری آثار و يادگارهای اوست، را عبور می کنم و به بزرگترين بنای معماری کلاسيک بريتانيا يعنی «بريتيش می يو زي يم» (موزه بريتانيا) می رسم. بريتيش می يو زي يم (1754) يکی از مهمترين نمادهای عصر امپراتوری و مهمترين «حافظه تاريخی» بريتانيای کبير، قديمی ترين «پابليک می يو زي يم» (موزه عمومی) جهان و در کنار «موزه لور» فرانسه از مهمترين «موزه های جهانی» شناخته می شود. اين موزه محل تعامل فرهنگ های شرق و غرب عالم است و در آن ارزشمندترين بقايای تمدن های کهن اينکا، مايا، چين، مصر، عثمانی، بين النهرين، ايران و هند تا يونان و روم و اروپا نگهداری می شود. قدمت تاريخی 250 ساله و وظيفه آن مبنی بر گفتگو و تعامل ميان وٌرلد کالچرز (فرهنگ های جهانی)، بر هويت فرهنگی خاص منطقه مرکزی لندن تاثير عميقی گذاشته است، چنانکه بسياری از موسسات علمی، فرهنگی و تاريخی لندن مانند مدرسه مطالعات سياسی و اقتصادی مشهور به ال.اس. ای، دانشگاه بزرگ يو. سی. ال، بريتيش لايبرری (کتابخانه بريتانيا) و مدرسه مطالعات شرق و آفريقا دانشگاه لندن مشهور به«سوآس» حول و حوش اين موزه شکل گرفته اند.
وارد ميدان راسل اسکوئر می شوم. اين ميدان بنام لٌرد راسل از نخست وزيران قرن نوزده بريتانيا و پدر بزرگ برتراند راسل فيلسوف و رياضيدان (1970- 1872) که در 1950 جايزه نوبل ادبيات را از آن خود کرد، نامگذاری شده است. وقتی از اين ميدان می گذرم هرگز پدر بزرگ راسل را نمی بينم، بلکه برتراند راسل و اعتقاد راسخ او به آزادي انديشه و حمايت از روش هايي که به آزادي عمومي منتهي مي شود را می بينم. اين ميدان يکی از پر خاطره ترين ميادين لندن برای من است. در ابتدای ورودم به مدت چهار ماه در خوابگاه دانشجويي «اينترنشنال هال» در نزديکی اين ميدان زندگی می کردم. در اين ميدان بود که اولين آشنايي هايم با «زندگی روزمره» و «فرهنگ خيابان» و «روابط شهروندان» در لندن شکل گرفت. چيزی را که تصور نمی کردم در لندن ببينم در اين ميدان ديدم: روابط چهره به چهره و صميمی مردم. راسل اسکوئر پارک کو چکی است با درختان بلند و قديمی مثل لندن هميشه بوی عناب و اسفند و کتاب تاريخ می دهد و بيش از آنکه نقش تنظيم کننده رفت و آمد اتومبيل ها را داشته باشد، فضای اجتماعی شهری ويژه ای برای مراوده و استراحت شهروندان است.
اجازه دهيد از ميانه ميدان برويم. زمستان است و هوا ابری و خانم ها نيستند تا در وسط ميدان دوش آفتاب بگيرند! اما کبوترها در گوشه و کنار تجمع کرده و دو پيرزن نچندان پير هم دانه می دهند. تا قبل از ورودم به انگلستان هرگز تصور نمی کردم شهر متروپوليتنی مانند لندن پر از کبوتر باشد، هنوز نيز گاهی ترديد می کنم! يکی از جذاب ترين ويژگی های لندن همين کبوتر های آن است. تاکنون دليل حضور انبوه کبوترها را متوجه نشده ام، اما وقتی می بينم راحت در ميدان ها قدم می زدند و جز دانه دادن کسی به آنها کمترين آسيبی نمی رساند، وجودم از احساس امنيت و آزادی سرشار می شود. بارها آرزو کرده ام کاش انسان ها نيز چنين امنيت و آزادی برای پرواز داشتند!
سمت راست ميدان ساختمان بلند مدرن ساز سنگی «سنت هاوس» ( )، ساختمان مرکزی دانشگاه لندن قرار دارد. سنت هاوس به قله بلند پوشيده از برف می ماند که دامنه آن فاصله ميان سوآس و بی ريتيش می يوزی يم را پر می کند. اين ساختمان بلند نمادی از گستردگی و جايگاه دانشگاه لندن در مرکز لندن است. علاوه بر بخش اداری و دانشکده مطالعات اروپا، «سنترال لايبرری» (کتابخانه مرکزی) دانشگاه لندن، با دو ميليون جلد کتاب و 5/500 عنوان مجله، يکی از بزرگترين کتابخانه های شهر لندن است، نيز در آن قرار دارد.
ميدان را پشت سر می گذارم. دست راست پيچيده و بعد از عبور از در هميشه باز نرده ای، وارد محوطه دانشگاه می شوم. اولين بار که به سوآس آمدم به طور ناخودآگاه دنبال در و دربان و «انتظامات» می گشتم. لابد جايي بايد جلويم را می گرفتند و درباره اصل و نصب و رنگ لباس و اندازه آستين ها و تنگ و گشادی پاچه شلوارم چيزی می پرسيدند! اما هرچه جلوتر آمدم بيشتر احساس آزادی کردم. مدت زيادی طول کشيد تا کم کم باور کردم دانشگاه پادگان، سازمان امنيت يا محل نگهداری اسناد سری و محرمانه نيست که نيازمند لشگر انتظامات باشد!
اوايل غربيه بودم و نگران که لابد همه چشم ها به من دوخته است! سعی می کردم مبادا بر خلاف قوانين و عرف دانشگاه اروپايي رفتار کنم و آبروی مردم متمدن ايران زمين چند هزار ساله و مهمتر از آن جمهوری اسلامی را با آنهمه شعارهای ايدئولوژيک که بر دوش خود می کشيدم، ببرم. در و ديوار را با دقت نگاه می کردم تا بخشنامه و دستورالعملی اگر هست ببينم و مطابق اصول عمل کنم. اولين چيزی که ديدم قطعه کاغذی بود که روی در نرده ايي دانشگاه نصب شده بود و خبر از حراج کتاب در فروشگاه «يونی يٌن استی يودنت» (اتحاديه دانشجويان) در روزهای جمعه از 10 تا 6 بعد از ظهر می داد. از آن روز تا کنون که سال ها می گذرد جز آن قطعه کاغذ، ديگر نديده ام چيزی را در ديوار محوطه دانشگاه بنويسند يا بچسبانند. برايم کمی ديرباور بود. نمی دانم چرا دنبال اين بودم عکس ملکه و تونی بلر و شعارها و تبليغات خاندان سلطنتی و دولت را در گوشه و کنار دانشگاه ببينم.
کلاس درس سوآس
کلاسم ده شروع می شد. با ده دقيقه تاخير وارد ساختمان «برونئی گالری» می شوم. اين ساختمان بزرگ آجری مدرن ساز را سال های اخير «سلطان برونئی» برای سوآس ساخته است. طبقه همکف آن گالری هنری است که اغلب آثار هنری آفريقا، آسيا و جهان اسلام در آن ارائه می شود. از اينرو آنرا «برونئی گالری» می نامند. زير زمين هم آمفی بزرگی است که حدود 250 صندلی دارد. وارد کلاس می شوم. پشت سر من «جيمز» با ليوان قهوه داغ در دست می آيد. ده دوازده نفری دور هم نشسته ايم. صندلی ها مانند کرسی دور هم چيده شده و استوارت تامپسون- استاد کلاس- هم ساکت کنار «ديويد»، يکی از هم کلاسی ها نشسته است. چهارشنبه ها ساعت 10 تا 12 دانشجويان دکتری مردم شناسی سمينار مانندی بنام «مردمنگاری در قرن 21» دارند. اين کلاس برای دانشجويان سال اول است، اما شرکت در آن برای همه دانشجويان دکتری مردم شناسی آزاد است. هدف اين سمينار بحث آزاد درباره مسائل روز مردمنگاری با توجه علايق خاص دانشجويان است. در ابتدای ترم دانشجويان تصميم می گيرند درباره چه موضوعاتی بحث کنند. برخی مواقع صاحب نظری هم دعوت می شود که درباره آن موضوع در بحث دانشجويان شرکت کند. نقش دکتر استوارت تامپسون هم سازماندهی و مديريت کلاس است. مطابق رسم انگليسی، دانشجويان او را به اسم کوچک استوارت خطاب می کنند. چهارشنبه هايي که سوآس باشم در آن شرکت می کنم. دومين بار است در اين ترم در آن شرکت می کنم. در جلسه قبلی موضوع بحث «کاربرد ضبط صوت در مطالعه ميدانی» بود. خانمی که تازه فارغ التحصيل شده و سروکار زيادی با ضبط مطالب داشته تجارب عملی خودش را ارائه کرد. اجازه دهيد ببينيم امروز درباره چه موضوعی بحث می کنند.
جان: «من بنچمارک (معيار) های رشته جامعه شناسی را که جلسه قبل داديد مطالعه کردم. بگمانم تفاوت زيادی بين جامعه شناسی و مردم شناسی نيست و می توانيم آنها را با کمی تغيير برای هر دو رشته استفاده کنيم.»
پرسيدم: «استوارت ممکن است مختصری درباره موضوع کلاس توضيح دهيد؟»
استوارت: «انجمن انسان شناسی بريتانيا» و «شورای آموزش علوم اجتماعی» در حال بازبينی و تغييراتی در آموزش انتروپولوژی هستند. از دپارتمان ها خواسته اند استادان و دانشجويان نظرات و پيشنهادات خود را در زمينه بنچمارک های اصلی رشته ارائه کنند. امروز درباره اين صحبت می کنيم که دانشجوی ليسانس چه توانايي و قابليت هايي در دوره تحصيلی بايد بدست آورد و چه دروس در دوره ليسانس بايد ارائه شود؟»
کی کو (دانشجوی دختر ژاپنی): «معيار اصلی انتروپولوژی مردم نگاری است. آنچه انتروپولوژی را از ديگر رشته های علوم اجتماعی متمايز می کند اتنوگرافی است. از اينرو بيشترين تاکيد در مقطع آندر گرجوايت آموزش و ممارست در تکنيک های مختلف اتنوگرافی است. با توجه به گسترش و تنوع اتنوگرافی، حتی می توان بيش از نيمی از دروس را به روش اتنوگرافی و کاربرد عملی آن اختصاص داد.»
لوکا (دانشجوی آلمانی): «نبايد آنقدر در روش و اهميت آن مبالغه کنيم که دانشجويان به ماشين مکانيکی که روش می دانند تبديل شوند. انتروپولوژيست ها خودشان را عالمان علم فرهنگ می شناسند. از اينرو حيثيت حرفه ايي انتروپولوژيست با توجه به توانايي اش در تحليل فرهنگی شناخته می شود. اين توانايي تا حدود از روش اتنوگرافی و تا حدودی از آشنايي با تئوری های فرهنگ و قابليت های فلسفی و ذهنی بوجود می آيد. دروس کارشناسی بايد گونه ای باشد که فارغ التحصيل دوره کارشناسی تا اندازه ای قابليت های اوليه به منزله تحليل گر فرهنگی را کسب کند. برای مثال، اگر ليسانسيه ای بتواند يادداشت ها و مقالات درباره مسائل فرهنگی روز قابل نشر در روزنامه بنويسد، ليسانسيه توانايي است.»
برايان (دانشجوی اسپانيايي): «نبايد انتظارت زيادی در مقطع آندر گرجوايت (ليسانس) داشته باشيم. لوکا «بنچمارک» خوبی را پيشنهاد کردند. آندرگرجوايت بايد بتواند در حد روزنامه نگار معمولی مقاله صرفآ قابل نشر در روزنامه بنويسد، انتروپولوژی دانشی برای کمک به خودشناسی و درک فرهنگ و جامعه است. بنابر اين دروس ليسانس بايد عمدتآ بر «مسائل معاصر» متمرکز شود نه آنچه در تاريخ اين رشته بحث شده است. برای مثال، لازم است مسائل فرهنگ پاپيولار، سفر و توريسم، موسيقی پاپ، روابط جنسی، الکل و تروريسم در آندرگرجوايت تدريس شوند.»
من هم پيشنهاد کردم: «ترکيب کلاس ما نشان می دهد که انتروپولوژی در قرن 21 چه چيزهايي نياز دارد. در اين کلاس دانشجويانی از هند، استراليا، آمريکا، چين، ژاپن، ايران، پرتغال، ايتاليا و بريتانيا حضور دارد. اين امر به معنای آنست که انتروپولوژی در بريتانيا ديگر رشته ای تنها مرتبط با جامعه بريتانيا نيست بلکه رشته ای چند فرهنگی و جهانی است. بنابر اين آموزش انترپولوژی هم بايد ويژگی های لازم جهانی را داشته باشد و ....
همينطور تا ساعت يازده گفتگو کرديم و استوارت هم منشی کلاس خلاصه نظرات دانشجويان را روی تخته نوشت و گاهی هم نظر خودش را اضافه می کرد. روی تخته ليست بلندی از بيست سی نکته درباره معياره های دوره ليسنانس انتروپولوژی محصول کلاس بود. طبق معمول، حال نوبت استراحت و «بريک تايم» بود. استوارت از منشی به قهوه چی کلاس تغير سمت داد. استوارت «کِتِر» (کتری برقی) را به برق زد و ليوان های يکبار مصرف را جلو دانشجويان گرداند و هر دانشجويي اسم خودش و نوشيدنی دلخواه اش (چايي يا قهوه) را روی آن نوشت. يک بطری شير و يک جعبه شکلات و بيسکويت هم چاشنی قهوه و چايي است. کی کو و ديويد هم به کمک استوارت رفتند تا پذيرايي شاهانه را انجام دهند! يک ربع بريک تايم و گپ دوستانه.
لوکا نزديک آمد و گفت: «لوکا هستم و در باره موسيقی مطالعه می کنم.»
گفتم:«خوشبحتم. فاضلی هستم! درباره مردم شناسی ايران مطالعه می کنم.»
درحاليکه از خوشحالی هيجانزده شده بود گفت:«من خيلی به کمک شما نياز دارمليسانس و فوق ليسنانس را در هند گرفته ام. آنجا با موسيقی عرفانی شرقی آشنا شدم. می دانم يکی از شاخه های مهم اين موسيقی در ايران است. . دوست دارم درباره موسيقی دروايش ايرانی تحقيق کنم. اگر وقت داريد بعد از کلاس چند دقيق با هم باشيم.» قرار گذاشتيم روز ديگری يکديگر را ببينيم. لباس ها کهنه و ژوليده او نشان می داد که هشت سال زندگی در هند و در ميان مرتاضان و دراويش هندی بر او تاثير شديدی گذاشته است.
نيمه دوم کلاس گفتگو بچه ها داغتر شد! استوارت با دستگاه اٌپک معيارهای موجود در رشته انتروپولوژی که از منابع مختلف کپی کرده بود نشان داد و پيشنهاد کرد درباره هريک از محورهای آن بحث کنيم. ضمنآ دو نفر عهده دار نوشتن مطالب روی تخته شدند. با اين جمع بندی که «نتايج بحث امروز تايپ و تکثير و در اختيار تمام دانشجويان دپارتمان قرار می گيرد تا ديگران هم در بحث شرکت کنند. و در مجله دانشجويي دپارتمان «مردم نگاری در قرن 21» منتشر می شود.»
قبل از اينکه ادامه روز را شرح دهم، مايل هستم با توجه به گزارش کلاس امروز و مجموعه تجاربی که از کلاس های درس سوآس دارم چند نکته در باره فضای کلاس درس و ويژگی های آموزش در سوآس را بيان کنم.
1) «آموزش مشارکتی» رکن اصلی تدريس در سوآس است. در روش مشارکتی هدف تدريس انتقال دانش و اطلاعات از استاد به دانشجو نيست، بلکه «گفتگوی متقابل دانشجويان و استاد» و شرکت دانشجويان در بحث است. اين هدف در کلاس ها مختلف به روش های متفاوتی اعمال می شود، اما همواره دانشجو محور کلاس است نه استاد. ترتيب آرايش صندلی ها که به صورت کرسی مناسب گرد هم جمع شدن و گفتگو متقابل است، بهترين نماد آموزش مشارکتی است. پذيرش ديالوگ بجای مونولوگ هم روش و هم آموزش در انسان شناسی غرب است. چرا که از جمله اهداف غايي انسان شناسی شناخت «تنوع فرهنگی» و پذيرش اصل نسبيت فرهنگی است.
2) «آموزش دموکراتيک» دومين رکن سوآس است. همان طور که ديديم در کلاس امروز از دانشجويان برای تغيير روش و نظام انتروپولوژی نظرخواهی شد. علاوه بر اين، در اغلب سمينارها مباحث و موضوعات کلاس توسط دانشجويان و مطابق نياز ها و خواست آنها تعيين می شود. مديريت دموکراتيک کلاس در رفتار دوستانه و صميمانه دکتر تامپسون نيز قابل توجه است. عملآ استادان تلاش می کنند مبادا تصوير سلسله مراتبی و برتری و توفق جويي از خود ارائه کنند. در ماه های نخست برايم بسيار دشوار بود استادم را با اسم کوچک خطاب کنم، اما استادم اصرار داشت که حتمآ او را «ريچارد» صدا بزنم نه آقای پروفسور «تاپر».
دموکراسی در ابعاد مختلف مدرسه تجلی و حضور دارد. استادان و دانشجويان نه تنها در بيان افکار و عقايد خود آزاد هستند و کسی و چيزی آنها را تهديد نمی کند بلکه در زمينه رفتار مانند پوشش و لباس و آرايش دانشجويان توجه به ميل و سليقه و فرهنگ و ارزش های بومی خود عمل می کنند.
3) «آموزش دوستانه» و حاکميت روابط غير رسمی در محيط مدرسه و کلاس های درس يکی ديگر از ويژگی های سوآس است که در نوشيدن در کلاس، آزادی برای حضور در کلاس، خطاب استاد با اسم کوچک، مشارکت استاد در تهيه چايي و قهوه و پذيرايي از دانشجويان و احساس راحتی و آرامش، نشانه های «آموزش دوستانه» است.
4) «آموزش بصری» يکی ديگر از مشخصات کلاس های سوآس است. کليه کلاس های سوآس دارای دستگاه اٌپک، ترنس پرنسی، تلويزيون، ويدئو و پروزکتور مخصوص به خود هستند. آين امر استادان و دانشجويان را تشويق به بهربرداری بيشتر از امکانات سمعی و بصری می کند. با توجه به جذابيت ها و تاثير گذاری آموزش بصری، کلاس ها نيز کمتر کسل کننده و خواب آور هستند.
به طور کلی آموزش در سوآس مشارکتی تر، دموکراتيک تر، دوستانه تر، آزاد تر، بصری تر و در نتيجه موثر تر از آموزش در دانشگاه های ايران است. اينکه چرا دانشگاه های بريتانيا توانسته اند چنين فرهنگ آموزشی را شکل دهند، و در ايران علی رغم علم و آگاهی متخصصان آموزش عالی به اين مسائل، نتوانسته ايم، پرسشی است که نمی توان به صورت مختصر به آن پاسخ داد. اما شايد بتوان گفت فرهنگ آموزش هر جامعه ای پاره ای و بازتابی از نظام فرهنگی آن جامعه است. از اينرو در جوامع دموکراتيک و آزاد سيستم آموزش نيز دموکراتيک و آزاد است. از طرف ديگر، وضع کنونی دانشگاه های بريتانيا شديدآ متاثر از اقتصاد سياسی و «صنعت علم» است. ادامه حيات دانشگاه وابسته به توان آنها در جذب دانشجويان، بخصوص دانشجويان خارجی است. اٌورسيز استی يودنت يا دانشجويان خارجی بيش از دو برابر دانشجويان بومی شهريه می پردازند و به همان ميزان نيز برای هزينه زندگی به اقتصاد ملی کشور ميزابان خدمت می کنند. در چنين شرايطی دانشگاه ها ناگزيرند شرايط فرهنگی و آموزشی فراهم سازند که امکان زيست رضايتمندانه دانشجويان از فرهنگ ها ی مختلف را فراهم سازد.
فضای علمی سوآس
تا سخنرانی ادوارد سعيد پنج ساعتی وقت داشتم. رفتم طبقه پنجم سری به دپارتمان انتروپولوژی زدم. آنجا به فکرم رسيد برای معرفی فرهنگ و حال و هوای سوآس مشاهدات امروز را ثبت کنم. از اينرو از اين لحظه به بعد با دقت بيشتری به در و ديوار و حوادث توجه کردم. کريدور طبقه پنجم عمدتآ به دپارتمان انتروپولوژی اختصاص دارد. کريدور را با هم قدم می زنيم. در و ديوار کريدورهای سوآس پوشيده از تابلوها مختلف اطلاع رسانی در باره سمينارها، دروس، فرصت های شغلی و کار، تبليغات دانشگاه ها برای معرفی رشته ها تحصيلی برای جذب دانشجويان، معرفی استادان و دانشجويان هر دپارتمان با عکس و اسامی آنها، نتايج امتحانات دانشجويان، اطلاعيه اجاره خانه بدانشجويي، خدمات مشاوره و ويرايش رساله ها و مقالات دانشجويان، اطلاعيه های دپارتمان ها و سوآس، و تصاوير و پوسترهای مربوط به رشته های مختلف – عمدتآ درباره خاورميانه، آسيا و آفريقا.
در سمت راست کريدور دپارتمان انتروپولوژی تابلو شيشه ای بزرگی است که استادان دپارتمان را همراه با عکس آنها معرفی کرده است. در مقابل آنها هم تابلو دطگری است که دانشجويان دوره های مختلف را با عکس آنها معرفی کرده است. معرفی دانشجويان شايد عمل ساده ای به نظر آيد اما نشاندهنده جايگاه و اهميتی است که دپارتمان برای آنها قائل است. در تابلو ديگری مقالات روزنامه های تايمز و ديلی تلگراف درباره «ريموند فيرث» يکی از بزرگان انسان شناسی که سال گذشته درگذشت را در کنار زندگینامه و عکس او نصب شده است.
کريدور را ادامه می دهيم. بر روی اتاق استادان پلا بزرگ و زيبايي نصب شده و نام و نام خانوادگی استاد، موقعيت علمی (پروفسور، دانشيار ....) و حوزه تخصص او نوشته شده است. در کنار در هر اتاق نطز برنامه کار استاد، محلی برای گذاشتن نامه يا پيام و همچنين يک دو پوستر که نشاندهنده حوزه علايق استاد است ديده می شود. اينجا هم چند رديف «گنجه» نگهداری اسباب و وسايل شخصی دانشجويان است. مقابل تابلو معرفی سمينارهای دپارتمان ايستاده ام. اطلاعيه ها را می خوانم:
سلسله سمينارهای انسان شناسی پزشکی 9 سمينار
سلسله سمينارهای انسان شناسی توسعه 10 سمينار
سلسله سمينارهای انسان شناسی رسانه 7 سمينار
سلسله سمينارهای اتنوگرافی در قرن 21 هر هفته تا پايان سال
سلسله سمينارهای مربوط به آفريقا 21 سمينار
سلسله سمينارهای مربوط به دين يهود- 8 سمينار
آنچه در اين سمينارها جلب توجه می کند همکاری های علمی بين دانشگاه ها و دپارتمان ها انسان شناسی است. تقريبآ تمام سخنرانان سمينارها استادان دپارتمان های انسان شناسی در ديگر دانشگاه های شهر لندن است. اين نکته از اينرو توجهم را جلب کرد که در ايران بندرت دپارتمان ها با يکديگر همکاری های اينگونه دارند. نکته ديگر تنوع و تکثر سمينارهاست که به فضای علمی مدرسه رونق و گرمی می دهد. همچنين سمينارها عمومآ درباره مسائل روز و موضوعات مورد توجه دانشجويان ماند حقوق بشر، مسائل زنان، توسعه و ... است.
سياست در سوآس
از کلاس که بيرون آمدم خانم دانشجويي برگه های تبليغاتی را پخش می کرد جلو آمد و گفت:
«فردا ساعت شش تا هشت شب در آمفی تئاتر سوآس درباره «تجاوز آمريکا و آنگليس به عراق» جلسه گفتگو با حضور چند روزنامه نگاران برجسته برگزار می شود. خوشحال می شويم شما هم شرکت کنيد.» اين روزها همه از جنگ صحبت می کنند. طبق آنچه رسانه ها می گويند هشتاد و چنج درصد مرد انگليس مخالف حمله نظامی به عراق و بخصوص مخالف شرکت نيروهای بريتانيا در آن هستند.
وارد ساختمان اصلی سوآس شدم و برای چايي به کافه تريا دانشجويان رفتم. وقتی وارد شدم صدای موزيک پاپ عربی بسيار مهيج و تند تمام سالن را پر کرده بود و در و ديوار هم با پارچه های مشکی پوشانده شده بود. چايي را گرفتم و گوشه ای نشستم که «س»، دختر دانشجوی ايرانی ديدم. س دختر نسبتآ مذهبی است که ليسانس اقتصاد می خواند و امسال فارغ التحصيل می شود. با کلاه گرد سفيدی که موهايش را می پوشاند و در عين حال توجه را جلب می کرد سلام و احوالپرسی کرد و گفت:
امروز سخنرانی ادوارد سعيد می آييد؟
گفتم: «از ادوارد سعيد خبر ندارم. کی و کجا سخنرانی می کند؟»
گفت: «به دعوت پروفسور باندی ريس سوآس امروز ساعت شش در سالن سخنرانی «موسسه آموزش» درباره حقوق بشر در خاورميانه سخنرانی می کند.»
گفتم: «حتمآ شرکت می کنم. اين دومين بار است که در دو سال اخير ادوارد سعيد به سوآس می آيد. نوبت قبل جمعيت انبوهی برای سخنرانی آمده بود و نتوانستم او را ببينم.»
گفت: «برای سخنرانی بايد بليط تهيه می کرديد. استادم يک بليط به من داده است. اما خودم می خواهم شرکت کنم.»
گفتم: «من هم يک طوری تهيه می کنم..»
گفت: «جامعه دانشجويان ايرانی سوآس» هم مجموعه ای از سخنرانی ها و نمايش فيلم های ايرانی برنامه ريزی کرده اند و بزودی شروع می شود.»
گفتم: «انجمن دانشجويان ايرانی سوآس» برنامه ندارد؟
اين را هم اضافه کنم که انجمن دانشجويان ايرانی يک تشکل دانشجويي است که دانشجويان مذهبی ايران به تازگی مجوز فعاليت آن را از سوآس گرفته اند. «جامعه دانشجويان ايرانی» گروه قديمی تری است که عمدآ از دانشجويان ايرانی سوآس که مقيم دائمی بريتانيا هستند تشکيل شده است. سوآس به دانشجويان کشورهای خارجی که حداقل تعداد آنها پانزده نفر باشد اجازه تشکيل انجمن و انجام فعاليت فرهنگی و علمی می دهد و برای ساليانه مبالغی نيز برای هزينه آنها می پردازد.
گفت: «چند روز ديگر در هفتم فوريه يک برنامه موسيقی و سخنرانی داريم که حامد آن را به شما اطلاع می دهد.»
پرسيدم: «اين موسيقی عربی و مشگی پوش کردن سالن برای چيست؟»
گفت: «دانشجويان عرب فردا شب از ساعت 9 شب تا سه صبح اينجا برای جمع آوری کمک برای فلسطينی ها اينجا مهمانی دارند. اينهم پوستر تبليغاتی آنهاست.»
پوستر دانشجويان را برای شرکت در رقص و موزيک عربی و حمايت از فلسطينی ها دعوت می کرد. بليط شرکت در مهمانی پنج پوند و کمک هم هر کس بقدر توان. کمی تعجب کردم. اولين بار می ديدم عرب ها از رقص و آواز برای فعاليت سياسی استفاده می کنند. دانشجويان عرب سياسی فعال اغلب شديدآ مذهبی و متشرع هستند. به نماز خانه رفتم تا نماز بخوانم و کمی استراحت کنم.
روزی سوآس آمدم و ديدم سوآس نمازخانه و توآلت مسلمانی دارد تعجب کردم! اما کم کم متوجه شدم دانشگاهی که درباره خاورميانه و جهان اسلام آموزش و پژوهش می کند اگر بدون نمازخانه باشد محل تعجب است.. دانشگاهی که صدها دانشجو و استاد مسلمان دارد ناگزير بايد خدمات و امکانات معنوی و مذهبی مورد نياز آنها را فراهم کند. در جمعه ها هم نماز جمعه در اين نماز خانه توسط اهل سنت برگزار می شود. در ماه رمضان يک گروه شيعه و يک گروه اهل سنت افطاری نذری می دهند. نماز جماعت و شيوه نماز خواندن نشان می دهد که گروه نماز خوان اهل سنت اند. اهل سنت حتی اگر دو نفر باشند نماز را به جماعت و ااغلب با متانت و حوصله و لذت می خوانند. اما آشفتگی اوضاع جهان اسلام را از اوضاع درهم ريخته نمازخانه می توان فهميد. اغلب کتب دعا کفش ها، چند تکه لباس و پارچه، چند کارتون خالی، چوب پلاکارد و خرت و پرت ديگر در گوشه و کنار نمازخانه افتاده است! نمی دانم چرا صدها دانشجوي مسلمان نمی توانند اين نمازخانه کوچک را سامان بدهند و مرتب و تميز نگهدارند.
کتابخانه سوآس
اولين گام برای آشنايي دانشجويان با سوآس آشنايي با کتابخانه و خدمات گسترده آن است. اين کار معمولآ بصورت جمعی بعد از ثبت نام توسط کتابداران کتابخانه و مدرسان «مرکز زبان سوآس» صورت می گيرد. بخاطر دارم «جورج»-که اکنون دکتری تاريخ در زمينه ايران عهد مغول دارد- آن روزها استاد زبان ما بود- ما را با کتابخانه آشنا کرد. او تاکيد کرد که :«در نظام آموزش دانشگاهی انگليس دانشجويي موفق تر است که از تسهيلات و خدمات کتابخانه بهتر و بيشتر بهربرداری کند.» هر چه زمان گذشت بيشتر بر عمق و درستی سخن او پی بردم. فضای عمومی درون ساختمان سوآس بگونه ای است که بهترين مکان برای مطالعه، تحقيق و حتی گفتگو و گپ زدن خصوصی، استراحت و تامل در گوشه ای خلوت محيط کتابخانه آن است. عمده خدمات علمی و آموزشی مانند دسترسی به اينترنت، مجلات، تايپ، کپی، ويدئو، خدمات سمعی و بصری و اتاق خصوصی برای گفتگو و مطالعه در ساختمان کتابخانه متمرکز شده است. با توجه به سيستم «اٌپن» يا «باز» کتابخانه، دانشجويان می توانند آزادانه درلابلای قفسه ها به دلخواه خود قدم بزنند. اغلب لحظاتی که دانشجويان در مدرسه هستند چه مطالعه کنند يا نه، عملآ پيرامون آنها را کتاب ها و مجلات احاطه کرده است و اين امر آنها را به مطالعه و تحقيق بيشتر ترغيب می کند. اگر دوست داريد کتابخانه را ببينيد با من همراه شويد.
از در چوبی بزرگی گذشته وارد می شوم. کف پوش های نرم سبز روشن را چند روز پيش که رنگ و روی کتابخانه را تر و تازه می کردند عوض کرده اند. يکی از مسائلی که در سوآس بسيار برايم جالب است توجه به رنگ و روی ساختمان و تغييرات دائمی برای نشاط بخشيدن به محيط آن است. در چند سالی که از زندگی من در اينجا می گذرد شاهد تغييرات زيادی در سوآس بوده ام. در چهار سال گذشته دو نوبت کف پوش های موکتی و رنگ در و ديوارها را تعويض کرده اند. با وجود آنکه نزديک به هشتاد از حيات اين مدرسه می گذرد، همواره درحال جنب و جوش و تکاپوی نوسازی و توسعه است. اغلب تلاش می کنند وقتی دانشجويان از تعطيلات تابستانی برمی گردند شاهد تغييراتی در مدرسه باشند. در سال 1999 سوآس تنها يک اتاق کامپيوتر با حدود چهل پنجاه دستگاه کامپيوتر داشت. در حال حاضر دو اتاق بزرگ ديگر با دهها کامپيوتر به آن افزوده شده است. همچنين در سال گذشته سوآس ساختمان ديگری در «ميدان ورنر» احداث و انبوهی از خدمات کامپيوتری نيز در آنجا فراهم ساخته است. اگر در گذشته استاد و کتاب نقش اول و اساسی در آموزش داشت، امروز سترسی سريع، آسان و مناسب به اينترنت جای آن را گرفته است. کارت الکترونيکی را از روی «گيت» ورودی کتابخانه عبور می دهم و گيت باز می شود. در کنار ميز بزرگ کتابداران، قفسه ای پر از کاتولوگ های مختلف درباره بخش های مختلف کتابخانه و سوآس است. اجازه دهيد سری به آنها بزنيم.
اين کاتولوگ معرفی «مرکز مطالعات خاور نزديک و ميانه» است. صفحه اول می خوانم:
«اين مرکز در 1966 برای مطالعات بين رشته ای درباره خاورميانه تاسيس شد. با توجه به نقشی که مرکز در دهه 1990 در زمينه شناخت منطقه در «بحران خليج» (خليج فارس- جنگ عراق و کويت) ايفا کرد و با توجه به درگيری اعراب و اسرائيل و مسائل آسيای ميانه، اين مرکز در دهه 1990 گسترش و اهميت فوق العاده ای يافت. وضعيت کنونی خاورميانه بعد از 11 ستپتامبر مجموعه ای از چالش های جديد را ايجاد کرده است. اين امر نياز فزاينده بی سابقه ای به متخصصان منطقه با شناخت هايي گسترده تر از شناخت های دانشگاهی را بوجود آورده است. از هنگام تاسيس مرکز تا به امروز تغييرات زيادی در منطقه ايجاد شده و نقش اقتصادی دولت های مولد نفت آن در اقتصاد جهانی پويا و الزام آور بوده است. کشورهای خاورميانه به بازار بزرگ جذب محصولات کشورهای صنعتی و جذب ميليون ها نيروی انسانی ماهر و غير ماهر منطقه و ورای آن شده است. مدرسه مطالعات شرق و آفريقا (سوآس) نقش خود را ارتقاء دانش مربوط به کشورهاي خاورميانه از طريق استفاده از منابع خودش و ديگران می داند.....
ادامه کاتولوگ شرحی درباره استادان، منابع، فعاليت ها و خدمات تحقيقاتی و آموزشی مرکز که بيان آن حکايت مبسوط ديگری است. اين کاتولوگ هم به معرفی فعاليت های آموزش زبان های مختلف اروپايي، آسيايي و آفريقايي سوآس اختصاص دارد. می خوانم:
«سوآس در 87 سال پيش در 1916 تاسيس شد. در 1938 در اين ساختمان استقرار يافت و در 1970 کتابخانه آن تکميل شد. در حال حاضر (2003) دارای 850000 جلد کتاب درباره خاورميانه و آفريقا است.. مرکز زبان سوآس دارای 2500 دانشجو است.»
اين کاتولگ هم 3000 عنوان بخش «مجلات» سوآس و نحوه دستيابی و استفاده از آنها را معرفی می کند. ساير کاتولوگ ها راهنمای استفاده از بخش های سمعی و بصری (ضبط، ويدئو، مايکرو فيلم و ..)، مرکز مطالعات چين، مرکز مطالعات آفريقا و جزايری اقيانوسيه است.
اگر وارد سايت سوآس (سوآس دات کام) شويد علاوه بر آشنايي با کٌرس ها و سمينارها و فعاليت های فرهنگ و علمی، به کتابخانه سوآس هم دسترسی پيدا می کنيد. دانشجويان برای استفاده از کتابخانه عملآ راهی جز آنچه شما در منزلتان انجام می دهيد ندارند. آنها نيز نيز بايد در سايت کتابخانه کتاب و مجله دلخواه خود را جستجو و پيدا کنند و بعد با پای مبارک در لابلای قفسه ها بر اساس «کِلَس مارک» (شماره و آدرس) کتاب را پيدا و با مراجعه به «دسک لايبرری» آن را امانت بگيرند. تلاش برای پيدا کردن کتاب ها از لابلای قفسه ها يکی از سرگرمی ها و در عين حال آموزنده ترين فعاليت های علمی من در دوره تحصليم بوده است. زيرا اغلب يافتن کتاب مستلزم کاوش در قفسه های متعدد و درعين حال نزديک به موضوع مورد نظر است. بارها از اين طريق به کتاب هايي که ناشناخته و حتی گاهی بهتر از کتابی که در جستجوی آن بوده ام، پيدا کرده ام. جستجوی در لابلای قفسه ها حس دانشجو بودن و تحقيق را در من عينيت می بخشد، شايد هم برايم نوعی ممارست در «بودن» است. از آن بسيار لذت می برم، هرچند وقتی کتاب دلخواهم را نمی يابم کلافه کننده است! همچنين از ايستادن در صف کپی يا حتی تماشای دختران و پسرانی که در صف کپی گرفتن ايستاده اند لذت می برم. احساس می کنم آن هم پاره ای از فرايند اخذ پی اچ دی است. دانشجويي تنها ثبت نام در دانشگاه و داشتن کارت دانشجويي يا موفقيت در آزمون و کسب نمره نيست، بلکه نوعی شيوه زيستن و بودن است. اين شيوه در محيط های کتابخانه، محوطه دانشگاه، کافه تريا، خوابگاه، پشت ميز کامپيوتر، هنگام کپی، و ميدان تحقيق تبلور و عينيت می يابد.
آنجا هم چند دستگاه بزرگ کپی و تکثير است که با پرداخت صفحه ای شش پنس می توانيد تا بی نهايت کتاب و مقاله دلخواه تان را کپی کنيد! اگر پول نداريد البته می توانيد رايگان آنها را در «اتاق اسلام» يا «اتاق حقوق» يا در «کَرِل» (اتاق خصوصی و شخصی) در طبقه دوم نشسته و بخوانيد! البته گاهی برای ارضاء حس آزاد بودن و کمی هم بازگشت به روستای کويری فراهان زادگاهم، لابلای قفسه ها پاهايم را دراز می کنم و با کتاب ها لاس می زنم! می دانيد، همان طور که عده ای کفترباز، ورق باز و چيز باز هستند، من هم کتاب بازم!
آنچه کتابخانه سوآس را از الگوهای مشابه ايرانی اش متمايز می کند تنها غنای کتاب ها و منابع و تجهيزات و خدمات مختلف آن نيست، بلکه مهمتر از آن حالت صميمی و دوست داشتنی «اجتماع» گونه آن است. کتابخانه سوآس «فضای اجتماعی» ويژه ای است برای تعامل و مراوده اجتماعی بين دانشجويان و استادان و محققان. برای من جايي مثل «قهوه خانه» است که در آن با دوستانم قرار ملاقات می گذارم و ساعت ها در اتاق کامپيوتر و پشت ميزهای مطالعه و لابلای قفسه های آن خودم را سرگرم می کنم. گاهی بخودم وانمود می کنم که در لابلای قفسه ها گمشده ام. بخصوص وقتی طبقه پنجم کتابخانه «سنت هاوس» هستم احساس می کنم در ميان دو ميليو ن کتاب قايقرانی می مانم در سينه امواج اقيانوسی پهناور. در لابلای اين قفسه ها نه تنها با کتاب های تازه بسياری آشنا شد ه ام بلکه مهمتر از آن بسياری از دوستانم را اينجا يافتم. برای همين کتابخانه برايم مثل قهوه خانه است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] When in Rome do as Romans do
[2] نامگذاري يكي از مهمترين شاخص هاي سنجش تحولات فرهنگي است. نوع اسامي و چگونگي فرايند نامگذاري يعني اين كه چه كسي نام را انتخاب مي كند و چگونه نام ثبت مي شود، و مردم نام ها را چگنه بكار مي برند تابع مجموع تحولات سياسي واجتماعي و فرهنگي يك جامعه است. تحقيقي در باره ايران نشان مي دهد كه در دهه 1350 و 60 اسامي عربي و اسلامي و سنتي روبه افزايش بوده است، زيرا مردم با انتخاب اسامي مانند ميثم و ابوذر و عمار و ياسر مخالفت خود را با سياست ها ي ضد مذهبي و غرب گرايانه شاه را ابراز مي داشتند. اما در دهه اخير اسامي ايراني و غربي و مدرن شديدآ رشد يافته اند و اسامي عربي و مذهبي كاهش يافته است، كه اين خود نشان واكنش مردم به سياست ها ي اسلامي سازي اجباري حكومت است (عبدي 1375، رجب زاده 1376)
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط نعمتالله فاضلی